مىخواست بگويد به يك اندازه خودم تقصير داشتم ، زيرا او هم رئيس الوزرا بود و اينها را دفع و رفع نكرد .
آخوند محمد على الموتى
گفت الموت حالا هم بهقدر سابق آخوند دارد . گفتم كمتر شده . گفت امان از سابق كه الموت بهقدر يك شهر آخوند داشت . يك آمحمّد على بود ( منتظم الملك ميرزا اسحق پسر اوست ) . گفت در ميان آخوندهاى الموت بد آدمى نبود . مكرر خانهء او منزل كردم .
روفرشى ، جاجيم درست كرده بود ( چون سابق آخوندى و عمامه شأنى داشت . هركس پسر خودش را مدرسه مىگذاشت يك ضربا زيد ياد بگيرد و به مردم افاده كند در مجالس جلوس كند ، اين الموت هم مملو آخوند بود و هميشه در مدرسهء پيغمبريهء قزوين ده پانزده طلبهء الموتى بود . )
حاجى حسين جبرائيل و مار مقوائى
بعد گفت حاجى حسينخانى بود مشهور به جبرائيل از آن آدمهاى يك دندهء راست ناقلاى طهران ، حضرت و الا او را نايب الحكومهء الموت كرده بود . سه چهار تا بلكه بيشتر از اين آخوندها به ضرب كتك او مردند . الموت بلوا شده به او شوريدند . بعد آمد ميان - رود نزد من . به او گفتم الموتيها مىگويند شما يك جعبه مار همراه داريد به جان مقصرين مىاندازيد . گفت برايم ساختهاند ، آن جعبهء مرا بياوريد . آوردند . باز كرد و آنوقت گفت فلان آخوند از تنكابون آمد از من ديدن كرد خيلى دماغش باد داشت . من به او گفتم شما از من نمىترسيد . گفت خير ، من فقط از خدا مىترسم و بس . باز تكرار كردم باز همان را گفت . من گفتم حالا خواهى ديد كه از من هم بايد ترسيد . از ميان اين جعبه اين را بيرون آورده جلوى او انداختم و يك مرتبه يك مار مقوائى از جعبه درآورد جلوى من انداخت كه حقيقتا من هم ترسيده از جاى خود پريدم . گفت آخوند يك فريادى كرد غش كرد . او را از اطاق بردند ، آنقدر ماليدند ، كاهگل به دماغش بردند تا حال آمد فرار كرد . حالا از آن روز مردم الموت مىگويند فلانكس يك جعبه مار همراه دارد .
سروكلهء آخوندها
بعد گفت يك روز از بغلههاى زوارك با سردار مرحوم شكار كبك زياد كرديم . روز ديگر ناهار چلوكباب درست كردند . زير درختها فرش انداخته نشسته بوديم ، يك مرتبه سروكله آخوندها پيدا شد . بيست نفر آخوند آمدند . من به آمحمّد على گفتم ناهار