ديدار سپهسالار
وارد اطاق شدم . سپهسالار بدون كلاه روى صندلى سفرى نشسته بود . دو صندلى ديگر هم كه طرفين او بود يكى فنجان چايى ، ديگرى نارنج و آبليمو گذاشته بود .
برخاست اول دست داد بعد صورت مرا بوسيد . صندلى را خواست تعارف كند ديد بند است . گفت چه بهتر من هم زمين بنشينم و هر دو نشستيم . فورا سرافتاد [ كه ] كلاه در سر ندارد . صدا زد كلاه مرا بدهيد ، كلاه مرا بدهيد . دادند به سر گذاشت . فقط منتظم الملك خفض جناح كرده دم درب اطاق نشسته بود . سپهسالار پير شده بود ، لاغر و ضعيف ، لبها تورفته ، لباس يك رب دشامبر شكرى رنگ كوتاه پوشيده بود . روى آن عبا و گاهى با منگولههاى رب بازى مىكرد . خيلى احوالپرسى كرد . من هم مبارك باد ورود گفتم .
آنوقت گفت الحمد للّه حضرت و الا سلامت بودند . يك روز سواره تيغستان تفرج آمده بودند . تاحال تشريف نياورده بودند ، يعنى نشنيده بودم . من تعريف كردم كه شما خيلى در آبادى آنجاها كوشش كرديد و حقيقتا حالا خوب شده است .
آبادى طهران ( چهارراه مخبر الدوله )
گفت چقدر شاهزاده پول خرج كردم و زحمت كشيدم ، نه آبادى شمران بيشتر آبادى طهران هم از من شده كه حالا به اسم ديگران مشهور است . مثل چهار راه مخبر الدوله .
بعد گفت ناخوش بودم طبيب هم از مسافرت مرا منع كرد . دو نفر طبيب خوب خيلى خوب فرانسوى از اروميه فرارا قزوين آمدند . به من گفتند بيائيد شهر . رفتم در خانه بشارت منزل داشتم . اما به قدرى شهر بد هوا و گرم بود كه داشتم خفه مىشدم . آن طبيبها هم گفتند مسافرت براى شما خوب نيست . همين طور هم هست . اما چه كنم مجبور شدم .
سؤال دربارهء جنگليها
راستى جنگليها در خدمت شما هم رسيدند ، چه كرديد ؟ گفتم در مقابل پاكتهاى به نام نامى اعليحضرت چه مىكردم . من در مقابل اسم شاه خودم تعظيم مىكنم . گفت به شاه چه . گفتم پس به كه چه . تمام تقصير دولت است ، و الّا اينها خودسرانه اين كار را نمىكردند .
گفت بله بله تمام تقصير دولت است و به يك اندازه خودم . در اين كلمه ميرزا اسحق كه من به او گفته بودم تا نخواهيم نيا وارد اطاق شد و سپهسالار قطع كلام كرد . معلوم بود