بعد من گله كردم كه شما خوب نكرديد ولى آقا را تنبيه نكرديد . اين آدم جوان و بچه است . امروز جلوگيرى نشود فردا آدمكش مىشود . براى عبرت ديگران هم بود لازم بود مجازات شود . در اين بين سيد حسن مشدى با پستك و كلاه نمد ، موزر حمايل وارد شد .
معلوم شد دو نفر آدمهاى آنها كه چاله بودند تا بادشت آمده در آنجا مانده نيامدهاند .
سيد حسن با پنج نفر پياده قصد تعقيب آنها را داشت از من آدمى خواست من به ولى نوشتم همراه برود و زود رفت . سه ساعت به غروب مانده اينها وداع كرده گرمارود بروند من دعوت شب كردم . ليكن قبول نكردند . اينها رفتند من هم آمدم اندرون .
قصد غارت قلعه ؟
نيم ساعت به غروب مانده تقى چيزى نوشته بود كه خبر مهمى است بيرون بيائيد .
رفتم يك نفر وركى محمّدنام از مران آمده بود . گفت مرا بهادر نظام نزد شما فرستاد كه با پنجاه نفر اينجا آمديم پستها و گمركچيها را گرفتيم منتظر عدهء الموت هستيم . شما از آنها جلوگيرى كنيد از راه ديگر نروند تا ما برسيم . من از بس الموتيها در اين مواقع دروغ گفتهاند كمتر حرف آنها را باور مىكنم ، خصوصا روز 24 كه شب آن حضرات گرمارود وارد شدند . مقارن ظهر محمّد على نام گازرخانى كه خيلى آشنائى با مير آخور داشت آمد و گفت در راه خبرى نيست ، سوارى نيست . جلال و ولى آقا را هم گمركچى بسيار فحش دادند كه شما آدم زدهايد چه و چه . اگرچه من باور نكردم لكن باز مىخواست يك اسباب شبهه فراهم كند و به گمان خودشان مرا غافل كنند كه آنها به قلعه بريزند غارت كنند . اين مسئله هم در نظرم بود . زود او را به تغير روانه كردم و گفتم دروغ مىگوئى . چرا به من ننوشتند . او رفت و من اندرون آمدم . افطار را كرده بوديم خبر دادند دوازده سوار با آن بيرق كذائى از زوارك گذشت ، جمعى هم سواره و پياده از سمت سليكان و بالاروچ رفتند .
مقاصد ديگران
من بيرون رفتم . زكريا پاكار زوارك آمد كه من خودم همراه اينها بودم ، اينها در گرمارود خبرى شنيدند و فورا فرار كردند . نوكرها بناى تحريك مرا گذاشتند كه برويم و نگذاريم بروند ، اسب و اسلحهء آنها را بگيريم . من مانع شدم و زكريا را فرستادم در خوبان تحقيق
هامش
- شدند . نام او در رديف 30 ادعانامهء دادستان ذكر شده و به پنج سال زندان مجرد محكوم گرديد . نگاه كنيد به كتاب « پنجاه نفر . . . و سه نفر » تأليف دكتر انور خامهاى . ( مسعود سالور )