تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5260

مساهمون:

ص٥٢٦٠
كرده ، ظلم كرده . خوب است خود شما بيائيد رفع تعدى و ظلم كنيد ( مشهدى رضا كشمرزى است كه سال قبل من براى آن خلاف كه در اندج كرده بود بيرونش كردم . جديدا به واسطهء شفاعت كربلائى غلامعلى آورده‌ام . سابقا ژاندارم بوده شرح آن گذشته است . ) گفتند بارهاى اينها در گرمارود مانده من براى آن‌كه رعيتها تفريط نكنند محمّد على لله و همان مشهدى رضا را گرمارود روانه كردم .

صورت‌بردارى

امروز صبح بيرون رفتم گفتند يك نفر از آدمهاى اينها گيلانى سخت ناخوش [ است ] و در كلان افتاده مشغول استفراغ بود و مشرف به موت . يك ماديان داشت و يك تفنگ پنج تير كهنهء مندرس ، آن را گرفتيم آورديم . دو بار هم در گرمارود بود آورديم . باز كرده سياهه به خط ملا محيط شد . چند ديگ كوچك بود ، چند تخته نمد كوچك ، هفت بشقاب و قاب ظرف لعابى ، يك زوج جوال ، چند گونى ، چهار شنل شال پشمى كسما ، چند تا پيراهن با شلوار و كفش كهنهء چرك ، چند تا بيل و خجره « 1 » و كلنگ ، بعضى خرت‌وپرت ديگر كه قابل ذكر نيست . يك بسته هم كاغذجات غيرمهم بود با پنج عريضهء مهدى و جلال ، شكر اللّه و ولى آقا ، ميرزا على ، ممهور به مهر آنها كه سابقا ديده بوديم . دو عدد دفتر سفيد براى صورت مخارج و عملكرد اينجا . همه را توى گلخانه ريخته درش را قفل كردم تا ببينم عاقبت آن‌چه مىشود . رضا بيك را روانه كردم برود خوشكچال . اگر در راه آدمهاى آنها ، اسب آنها ، اموال آنها مانده باشد جمع‌آورى نموده بياورد مبادا رعيتها تلف كنند . اين بود حكايت از ديروز تا امروز ظهر . حال نمىدانم اين يابوهاى لاغر مفلوك ، آن آدمهاى گرسنه و خسته خصوصا ميرزا احمد خان و غلامرضا خان چه به سرشان آمد و چه كردند در اين كوههاى سخت ، راههاى صعب با نداشتن بلد و هادى .

مقاصد جنگليها از زبان ميرزا احمد خان

دو مطلب را فراموش كردم بنويسم . من از ميرزا احمد خان سؤال كردم شما آمديد و حال مىرويد ، اگر از من جويا شوند حرف « هيأت اتحاد اسلام » شيد اللّه اركانه و مرام آنها و قصد و نيت آنها چه بود من نمىدانم چه جواب بدهم . خوب است توضيحى به من بدهيد . گفتند مرام آنها اتحاد اهل مملكت و دفع اجانب و تشكيل يك قوه براى نظم مملكت و اگر كافى شود اخراج اجانب . گفتم ما در اين مدت كه اين چيزها را از اين هيأت
هامش
( 1 ) - خجره - نوعى داس براى هرس درخت به كار مىرود . ( م . سالور )