كاغذ جواد رشوند
ساعت چهار شد قاصدى گردآلود ، خاكآلود ، نفسزنان ، هرّوهرّكنان وارد قلعه شد .
نوكرها او را احاطه كردند كاغذى از او گرفته به دست من دادند . رفتم اطاق و باز كردم نوكرها مشغول صحبت با قاصد شدند كه على آقا پسر نقى سرايدار ميان رود عمارت ييلاقى سپهسالار و امير اسعد باشد . كاغذ از طرف رشيد خان و جواد خان خواجهوند بود كه نوشته بودند ما با پنجاه نفر آدم آمديم پستها و گمركچيها را خلع سلاح كرديم توقف كرديم . جلال و ولى آقا با دو قبضه تفنگ دچار آدمهاى ما شدند و آنها را در مران توقيف كرديم . منتظريم به خواست خداوند عدهء الموت را هم خلع سلاح كنيم . حضرت و الا بيدار باشيد مبادا از راه ديگر فرار كنند . على آقا گفت براى امير هم كاغذ دارم .
تلگراف رشت - گرفتن معز السلطنه
از واقعه پرسان شديم بهطور صحت حرف نزد . دستپاچه بود . به هر جهت از رشت « تل » ( تلگراف ) رسيد . من نفهميدم چه بود . اما شجاع الممالك كه حاليه املاك و علاقهجات سپهسالار دست اوست فورا با جماعت خواهان امير را خواست ريختيم مشهدى غلامعلى و معز السلطنه را گرفتيم ، ساير جمعيت آنها را خلع سلاح كرده توقيف كرديم .
گفتيم اسلام كشته شد ، عمركشان شد . بعد ما با رشيد خان و جواد خان آمديم آدمهاى عرض راه را گرفتيم . مرا به عجله خدمت شما و امير فرستادند . گفتم كسما چه شد . گفت همه را گرفتند كشتند . كوچك و بزرگ به جهنم و اصل شدند . جواب كاغذ را زود بدهيد يك نفر ببرد . دو تومان هم با هزار غمزه انعام از ما قبول كرد . مرخص شد برود ، تا كجا امير اسعد را پيدا كند .
جلال و ولى آقا
من جوابى به آنها نوشتم كه حضرات خبر شده رفتند شما ديگر نيائيد اينجا ، هيچ چيزى نيست ، هيچ خبرى نيست . جلال و ولى آقا را هم نگاه داريد . اينها آدم زخمى نمودهاند ، براى همين فقره فرار كردند كه منتقم حقيقى دچار چنگ شما كرد . آنها كاغذى هم از بغل جلال گرفته و براى من فرستاده بودند كه سيد حسن به بابا نوشته بود در بىگناهى جلال و خدمات او و اينكه مشهدى رضا نام ژاندارمى را پول دادهام ، موزر دادهام جلال را بكشد و اين جان خودش را برداشته و خدمت رسيده . عين السلطنه تعدى