قشون جنگليها داد و الساعه هم قاصدى آمد كه جمعيت اينجا فورا به تنكابون بروند .
پستهاى عرض راه هم همه رفتند .
ملا يوسف و مهدى
من به آنها گفتم اين مطالب به ما مربوط نيست . عقب كار خود برويد و روانهشان كردم رفتند . من به همه نوكرها سفارش كردم مبادا اظهار شعف و خرمى كنيد . به حال طبيعى خود باشيد و آمدم تو . قدرى گذشت تقى چيزى نوشته بود كه گويا خبر صدق باشد ، زيرا آدمى آمد و ميرزا حسين را گفت قدرت خان مىگويد بيائيد برنج ما را بخريد كه پول لازم داريم . يك ساعت به غروب مانده رفتم بيرون . ملا محيط آمد . جويا شديم گفت اول رفتم نزد ملا يوسف فرمايشات شما را در باب هرزگيهاى مهدى و عريضهء اتهامآميز او دادم و گفتم من الساعه براى محاكمه مىروم ، بايد شهادت خود را بدهى و منبعد هم اگر از مهدى شفاعت كردى نه من و نه تو . آه و ناله كرد كه مرا با اين بىشرم بىحيا روبهرو نكن .
من را مفتضح مىكند . گفتم بنويس . گفت خواهم نوشت .
مأمورين ديگر مىآيند
از آنجا خارج شدم و رفتم نزد حضرات . توى باغ ميرزا حسين با جلال نجوا مىكردند .
مرا ديدند ميرزا احمد خان و غلامرضا خان آمدند نزد من و رفتيم به اطاق . گفت ما احضار شديم شايد دستهء ديگرى به عوض ما بيايد . البته براى خداحافظى خدمت حضرت و الا مىرسيم و استدعا مىكنيم با اينها ملاطفت و التفات كنند . من گفتم اينها منظور ندارند .
گفت حق است . ما روز اول اينجا آمديم بوديد ، گفتيم علف به ما بفروشند نفروختند .
ناچار شديم مالها را سر مرزها بستيم . زود عريضهء شكايت از ما دادهاند كه تمام كشت و زرع ما پايمال اسبها شده است . ليكن باز چاره نيست مرحمت كنند . آنوقت كاغذى بيرون آورد گفت ديروز عصر اين رقعه رسيد . مشهدى غلامعلى رئيس نوشتهاند . قرائت كرد . نوشته بود اينكه خدمت حضرت و الا رفتيد بسيار خوب كارى كرديد . البته هرچند روز يكبار برويد با ايشان مشورت كنيد ، بعضى مطالب را جويا شويد ، لازمهء همراهى را بنمايند . شاهزاده از خود ماست . كاغذ ديگرى هم به سيد حسين نوشته بودند آن هم به همين مضمون . منتظر آمدن اسبهايشان كه كوه فرستاده بودند هستند و آدمهايشان در چاله . آنها بيايند حركت مىكنند .