تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5241

مساهمون:

ص٥٢٤١
سيد حسن خان خطاب مىكردم . به نظر من آشنا آمد . گفت در دستگاه شاهزاده نير الدوله بودم و به واسطهء اتهامى از طهران با ميرزا كوچك خان خارج شدم و از اول در نزد او بودم الى حال . سيمى جوان بود سبيل بورى داشت ، اما زلف سياه خيلى انبوهى كه تا حرف نزده بود من تصور مىكردم به واسطهء آن مو انبوه سياه مازندرانى باشد . بعد معلوم شد اسمش قدرت خان و اهل طارم علياست . من قدرى از طارم و برهان السلطنه و عسكر و سبز على جويا شدم كه گفت عسكر و سبز على و سيد ابو تراب كشته شدند . برهان السلطنه هست . صحبت متفرقه بود .

اخبارى از جنگل

بعد رسيديم به اخبارات جنگل . گفت عدهء ما زياد شده است . چندين نفر صاحب‌منصب اطريشى ، آلمانى داريم . جديدا چند نفر از صاحب‌منصبان روس هم اجير شده‌اند . خبر رسيد كه عده‌اى هم از قشون آلمانى از راه روسيه و بادكوبه به جنگل وارد شده‌اند . ايضا از راه طارم سى بار قورخانه و جمعى از عساكر عثمانى به جنگل رفته‌اند . ما منتظريم [ از ] پانزده هزار عثمانى كه وارد خاك ايران شده [ اند ] عدهء كافى به خمسه وارد شود تا ما از جنگل و آنها از زنجان به قزوين و انگليسها حمله بياوريم .

وعدهء احقاق حق

ناهار به اطاق رفتيم و بعد از صرف ناهار در اطاق ديگر نشستيم . از قضيهء كلان جويا شد . گفتم . گفت اينها غير از اين مىگويند . گفتم اگر مقام تحقيق شد معلوم مىشود . الان هم كه جلال و ولى آقا خدمت شما هستند و همان تفنگ و همان قطار را هم بسته‌اند . بعد از قضيهء املاك جويا شد . من شمه‌اى گفتم . على الظاهر همه را تصديق كرد . چون اهل قلم بوده است از اين اوضاع باخبر بود . خيلى هم مرد مبادى آداب معقولى به نظر آمد . خوش‌مشرب هم بود ، شوخى مىكرد . من رفتم اندرون كه آنها هم استراحت كنند . سه ساعت به غروب مانده بيرون رفتم حضرات نزد كربلائى غلامعلى بودند . تفصيل را حكايت كرده بود . وعده داده بودند احقاق حق مىشود . من هم فرمان و بعضى احكامات وزارت داخله و ماليه و حكومت قزوين را نمودم . گمان مىكنم جاى شبهه برايشان باقى نماند . يك ساعت به غروب مانده رفتند . غلامرضا خان نامى اهل رشت هم همراه اينها هست . گفتند كسالت داشت نيامد .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5241 | قهرمان ميرزا عين السلطنه