وارد شدند . من به گمان اينكه امروز آنجا توقف مىكنند ملا محيط معلم بچهها را تبريك و تهنيت ورود آنجا فرستادم . عصر كه بيرون رفتم آمده بود و اينطور حكايت كرد .
گزارش رسالت ملا محيط
نزديك كلان به حضرات رسيدم . پيادهها خستگى مىگرفتند . من از آنها رد شدم مهدى فرياد كرد غلامحسين اسب را نگاه دار . من به اين حرف اعتنا نكرده تندتر كردم .
يك نفر بيرقى جلوجلو مىكشيد كه پارچهء آن سفيد و قرمز علامت شير و خورشيد داشت . پارچه سبز را نداشت و غلط بود . رسيدم به شخصى كه عبا دوش داشت ، عينك زده بود رئيس بود . سلام كردم جويا شد كجا مىرويد . گفتم تبريك از طرف فلان خدمت مىرسيدم . گفت پس برويم مهدى و منصور و دو سه نفر كلانى با چند نفر وركى جلوجلو مىدويدند . در سليكان مهدى فرياد كرد « هيئت اتحاد اسلام » زندهباد ، همه گفتند . بعد ميرزا كوچك خان زندهباد ، بعد مجاهدين غيور . بالا رفتيم رئيس گفت من مىخواستم زوارك منزل كنم گفتند آنجا آذوقه هيچ نيست . من تصديق كردم . بعد مهدى بناى شكايت را گذاشت . خيلى كه حرف زد رئيس گفت حالا بس است ، يك مرتبه ساير سوارها هم گفتند بس است ، بس است .
در صحراى بالاروج شكر اللّه كلانى فشنگى به دست مهدى داد كه بايد مال شما باشد . او تفنگ را به دست گرفته كه فشنگ را امتحان كند . يكى از سوارها فرياد كرد سر تفنگ را بالا كن . غلامحسين كه پهلوى او ايستاده بود مهدى عمدا يا سهوا سر تفنگ را به پهلوى او نزديك كرد . يك مرتبه غلامحسين داد زد مىخواهى مرا بكشى كه رئيس و سايرين تشر زدند عمو سر تفنگ را بالا كن . مهدى غفار را فرستاد رعيتها را استقبال بياورد . سر آنها كه پيدا شد باز زندهبادها را از سر كشيد [ ند ] . اين دفعه نابود باد ظلم هم علاوه كرد . ملا حسن عباى سفيد را پوشيده سر قبرستان استقبال كرد و تعظيم مفصلى نمود . جلو افتاد ( غلامحسين گفت شكر اللّه كلانى تندتند به يكى از سوارها مىگفت اين آخوند بيست هزار تومان پول دارد . سوار گفت به من چه ) . دم چشمه ملا يوسف ايستاده بود جلوى خانهء ملا حسن [ و ] ملا شعبان به خانهء ملا حسن پياده شديم . مهدى تمشيت مىداد ، از آن جمله اسبها را ميان يونجهء ميرزا حسين بست . ما در اطاق نشستيم . من تبليغ رسالت كردم ، خيلى اظهار ادب و انسانيت كرد . جلال و رحيم اوانكى هم نشسته بودند .
قدرى گذشت رو به من كرد كه اين دهات مال حضرت والاى بزرگ است يا مال اين شاهزاده . گفتم مال حضرت اقدس والاست ، عين السلطنه قدرى دارد . گفت در سال چه مىدهد . گفتم من اطلاع درستى ندارم . جلال يك مرتبه گفت ما شاهزاده را مالك