امشب زوارك مىآيند . نوكرها كمى دستپاچه شده بودند كه شب به قلعه خواهند ريخت حاضر دفاع باشيم . رفتم بيرون اول كاغذ معز السلطنه را دادم خواندند . ثانى نطقى كردم كه ما با آنها جنگى ، دعوائى نداشتيم . بلكه به واسطهء ميل ما آمدند . نه بدهكار مىباشيم ، نه مال مردم را خوردهايم ، نه حاكم ولايتى بوديم . چرا به خانهء ما ، به سر زن و بچهء ما خواهند ريخت . مگر عداوت و دشمنى با ما دارند . گفتند شايد الموتى هرزه بيايند . گفتم از آنها هم مطمئن باشيد . عجالتا آنها به حال تظلم مىخواهند حق مرا پايمال كنند ، شرارت نمىكنند . حتى تير و تفنگ هم نمودند شما مأذون نيستيد جواب بدهيد .
چارهء اين رعيت
امشب چه چيزها از من بگويند خدا عالم است ، چه افترا و تهمتها بزنند ، چه شبهات بنمايند ، چه عقبات من بكشم ، چه درد سر و زحمتها به من وارد شود تا رفع اشتباه و غرض و مرض بشود ، يا نشود . سپرديم به خدا كه خدا لعنت كند آن كسى را كه الموت را به حضرت و الا نشان داد . رعيت هيچ نقطهء ايران اين شكل نيست . هيچ ولايتى رعيتش اين قسم رفتار نكرده . صد مرتبه جواب بشنوند باز شرم نمىكنند ، حيا نمىكنند . چارهء اين رعيت و اين ملك را همان فروش مىكند و بس . يك دست بگردد اين مرافعات موقوف مىشود . اما تا دست ماست همين آش است و همين كاسه . تا چهار روز هم مىرود ساكت شود يك اسبابى فراهم مىشود كه برهم مىخورد .
خسته شدن از الموت
من حقيقتا خسته شدم . اگر مطالبات من وصول شود البته مىروم ، تنگ آمدم ، ستوه آمدم . اينها بيايند من تكليف مىكنم الموتى پول مرا بدهد من خواهم رفت . خود داند حضرت و الا با املاكش . مردهشور همچو املاك و همچو مملكت را ببرد . فاشافاش ياغى دولت هستند و دولت يك كلمه حرف نمىزند . كاش ما در يكى از ممالك ديگر زندگانى داشتيم . كاش ما در سامولىلند ، زلولند ، مادگاسكار موطنمان بود ، يا جلاى وطن مىكرديم . كجاى دنياست جز روسيه كه حال مملكت و اهالى بدبخت آن اين قسم باشد كه ما ايرانيها دچار و مبتلا هستيم . من عهد مىكنم روسيه هم آرام شود باز ايران امنيت و آسايش نباشد . الان براى يك شاهى معطل هستم و نمىتوانم از پانزده هزار تومان مطالبات دينارى وصول كنم . بى جا و بىجهت گندم نازنين خودم را به شكم اينها ريختم ، اين هم دستمزدم .
چهارشنبه 25 شعبان ، 15 جوزا ، پنجم ژون - معلوم شد ديشب حضرات به گرمارود