تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5237

مساهمون:

ص٥٢٣٧
جلال و ولى آقا همان ديروز فرار به سمت تنكابون نمودند حالا آنجا چه چيزها بگويند . تفنگ هم معلوم شد مال مهدى بوده كه به او داده بوده است ، هنگام حلف احلاف .

امير اسعد و فرزندانش

سه‌شنبه 24 شعبان - مير آخور آمد . اول با بهادر السلطان صحبت كرده بود ، تصديق نموده بود ، بعد با خود امير اسعد . ايشان هم پس از تأمل بسيار گفته بودند چه عيب دارد صبر كنيم تا خدا خودش اصلاح كند . اما در باب سالار و اكرم الملك گفته بود بايد دماغشان ماليده شود ، احضارشان نمىكنم . سعيد نظام گفته بود آذوقه ، خرمن ، دهات سپهسالار . ابو القاسم جواب گفته بود بله ، اما دو ماه ديگر نه حالا . مىگفت گفتگو بود كه امير برود آتانك . اجزا مىگفتند ترسيده است . اما واقعات اينجا - كربلائى خوب است . الحمد للّه تب هم نكرد . عمه جانى زن مهدى بچه شير مىداد . هنوز چهارده ماه نشده شش ماه است آبستن شده . امروز بچهء شش ماهه را انداخت . مهدى گفته است چون ابو القاسم آمد محمّد را قلعه برد زن من حول كرد بچه سقط كرد . در حالىكه شب و روز نوكرها خانهء او آمدوشد داشتند . محمّد را هم من خواستم براى او كه باز فرار به بالاروج نموده بود كاغذ نوشتم ، به جاى يك بار دو بار محمّد قلعه آمد .

نامهء معز السلطنه

ديشب كاغذى براى حاج افخم الدوله نوشتم . سيصد تومان هم از شهر حواله دادم و ضمنا مطالبات را شرح دادم . عصر پاكتى در جواب دو كاغذ من از معز السلطنه رسيد . پس از اظهار مهربانى و تعارفات نوشته بود به خواهش شما و براى نظم و براى اينكه از اين به بعد نسبت به شما و كسان شما سوء ادب و احترام نشود و خاتمه به هرج‌ومرج آنجا داده شود روز يكشنبه 22 عدهء كافى روانه شد امورات آنجا را اصلاح كنند و نيز متصل عرض حال از رعايا مىرسد ببينند چه واقع شده . هيچ از بابت تعدى يا اطمينان كه خواسته بودم ذكرى نكرده بود .

الموتى . . .

شب خبر رسيد بيست و پنج سوار با پياده وارد پيچ‌بن شدند . وركيها قبلا آنجا رفته بودند . بره جلو بردند . يك نفر زنانه آمد مهدى را خبر كرد . او هم فورا گرمارود رفت .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5237 | قهرمان ميرزا عين السلطنه