خورده . مهدى هم كم از او نخورده . اما جلال باز قارتوقورت را دارد .
اما از قرارى كه متواليا خبر مىرسد حضرات از چند سمت مبتلا شدهاند و از آمدن الموت و اين كوهستان سخت منصرف شدهاند . من هم منتظر جواب كاغذ و آمد و نيامدن آنها هستم ، تا پدر اين مفسدهاى هرزه را درآوردم . خيلى مردمان كمفرصتى دارد . من مكرر به زبان ديگرى به آنها پيغام دادم صبر كنيد ، حوصله كنيد ، بىجهت طرفيت نكنيد ، بگذاريد بيايند بعد ببينيد رفتار آنها از چه قرار است . آنوقت با من ستيزه كنيد ، شرارت را آغاز نمائيد . اما خير به يك پياله مست شدند و حرفهاى من بلانتيجه ماند . اين مسئله به يك شكلى مسكوت عنه مانده و ما هم عجالتا سكوت اختيار كرديم .
پيغام براى امير اسعد
ابو القاسم را رودبار فرستادم تا جواب فرمايشات امير اسعد را بدهد . گفتم بعد از دعا و سلام و احوالپرسى عرض كند اولا من در اين قبيل امورات مهم از پدرم و برادرهايم بايد اجازه داشته باشم . بعد هم منتظر اوامر حكومت قزوين باشم . اينك به هر دو جا نوشتهام بايد جواب برسد من از آن قرار عمل نمايم . سرخود ممكن نيست به همچو اقدام بزرگ دخالت كنم . دوم قبل از عيد خدمت شما رسيدم همين صحبتها شد و در نتيجه قرار داديد پس از عيد به فاصلهء كم سالار سعيد را احضار كنيد ، منتظم الملك را احضار كنيد ، من هم بيايم به مشورت يكديگر اقدامات بشود . بعد از عيد من آمدم منتظم الملك هم بر سبيل اتفاق حاضر شد . ليكن شما يك كلمه در اين باب فرمايش نفرموديد و حالا مىفرمائيد هريك با جمعيت خود و ده هزار تومان پول در گازرخان جمع شويم . آن روز اگر مقدمات اين كار تهيه شده بود امروز ممكن بود . ليكن چون مقدمات تهيه نشده امروز ممكن نمىشود . ما مىبايست بدوا كارى بكنيم كه دولت ما را با خودش طرف نداند و اسباب بىنظمى تصور نكند و آن اين قسم بود كه در طهران و قزوين جمعى را از محترمين و غيرمحترمين ، سيد ، ملا ، آخوند همدست كنيم و تلگرافات به دولت كنيم . آنها واشريعتا گفته از طرف ما سنگ به سينهها بزنند تا رفع سوءظن دولت بشود و خودش يا اقدام كند يا اگر ما اقداماتى كرديم بر عليه ما نباشد . بعد تهيهء آذوقه كنيم ، تهيهء فشنگ كنيم ، تهيهء آدم كنيم ، آنها را مشق بدهيم ، اسمنويسى كنيم ، ضامن بگيريم ، چه و چه ، هزار كار . امروز ما هريك پنجاه هزار تومان پول بياوريم اين پول يك مشت كاه براى يابو مىشود ؟ نه . اين پول آرد و جو و ساير لوازمات مىشود ؟ نه .
شايد ما را محاصره كردند ، آذوقهء ما كجا بود . به سربازى كه از صبح تا عصر در سنگر است دو فنجان چاى نبايد داد . از كجا بياوريم . شايد راه شهر را هم گرفتند . دو سير قند