چهل و هشت هزار نفر تلفات تهران
يكشنبه نهم ، اول درجهء برج ثور - هوا ابر بود . ديشب هم باريده بود . قاطرسوارى مرا با دو اسب از امير عقب منتظم الملك بردند و نزديك ناهار آمد . بعد از تعارفات رسمى معمولى گفت هيچ ميل رفتن قزوين يا طهران را نكنيد كه مشاهدهء مردم آدم را از زندگى بيزار مىكند .
در طهران بهطور تحقيق و ثبت ادارهء نظميه تا پنج روز به عيد نوروز مانده چهل و هشت هزار آدم تلف شده ، حاليه هم روزى يك هزار نفر چه از گرسنگى چه به واسطهء ناخوشى حصبه تلف مىشود . نان فراوان بود يعنى از وقتى كه آزاد كردند ، ليكن براى مردم پول باقى نمانده است كه بخرند . مرد كه آنقدر به اين نان نگاه مىكند تا قبض روحش مىشود . در خيابان مىگذرى مىبينى مردم ايستادهاند . مراجعت از همان راه يكىيكى به خاك هلاكت افتادهاند .
در قزوين نان كمتر از طهران است اما به قدر طهران آدم نمىميرد .
منتظم الملك از سيارستاق به رشت از آنجا قزوين رفته بود از آنجا طهران رفته بود كه زيارت قم برود ، نه كالسكه و درشكه بود برود نه مردم صلاح ديده بودند ، لذا دوازده روز طهران مانده آمده است . رفتن و آمدن با اتومبيل كه هر آدمى سى تومان داده بودند . مال براى مسافرت هيچ نيست .
سپهسالار و منتظم الملك
بعد از واقعات خودشان گفت ( منتظم الملك مثل امير اسعد تودار و محيل نيست هرچه بود و نبود گفت ) . گفت در طهران فقط يك مجلس خدمت سپهسالار رفتم ، خيلى متغير بود و با من جواب و سؤال زيادى نكرد . فقط گفت ارباب تازه گرفتيد مبارك باشد .
باز مرتضى قلى ( سردار اقتدار ) يك مردى كرد . من در جواب عرض كردم چاره چه بود ، ما هرچه فرياد زديم ، داد زديم كمكى از شما به ما نشد . ديگر ما نمىتوانستيم با همه جنگ كنيم .
سردار كبير
با سردار كبير خيلى داد و قال كرديم . او همه را به گردن سپهسالار مىانداخت كه من تلگرافات شما را نمودم خودم مصمم آمدن شدم . او اجازه نداد ، پول نداد ، اسلحه نداد .
من گفتم ما چه تقصيرى داشتيم و ما به آتش سپهسالار مىسوزيم او هم راضى نيست