رساندم . آنها به من محبت كردند تذكره گرفتند ، اسم عوضى به من گذاشتند ، لباس ايرانى پوشاندند و مرا به اين قسم به شهر رشت روانه كردند . ( من اينجا گفتم الحمد للّه اگر شما به دست ايرانيها گرفتار و حبس شديد باز ايرانيها شما را خلاصى دادند و رفع خجلت ما شد . )
آنوقت از رشت پرسيدم . گفت جنگل رفتم . مرا خواستند نگاه دارند چهار نفر هم صاحبمنصب آلمانى آنجا هست ، دو نفر مهندس ، يك نفر منشى ، يك نفر نظامى . ليكن من ميل نكردم بمانم . از وضع آنها خوشم نيامد . به هر شكل بود مرخصى گرفتم آمدم به اين سمتهاى رشت . گردش در سيارستاق پسر ليان ديده شد . چون رودبار و خدمت پاشا مىآمد من هم همراه او آمدم و اينك الحمد للّه اينجا راحت هستم ، تا خداوند مرا به خانهام برساند .
من جوياى درجهء او شدم . گفت ماژر هستم ( ياور ) . صارم بيك كلاهپوست خرمائى قشنگى سرش بود ، پالتو دوخت فرنگى مدى ، شلوار و پوتين همه چيزش پاكيزه و مد بود . خيلى هم معقول و در مدرسهء حربيهء اسلامبول تربيت شده ، پدرش هم جزو نظام است . ولى حالا خبر نداشت در كدام فرونت است . تازه عيال گرفته بود و حامله بود كه جنگ درگرفت . مىگفت بايد اولادم سه ساله باشد و مرا هيچ نمىشناسد . حلقهء ازدواج هم به رسم اروپائيان انگشتش بود .
من گفتم شما به توسط سفارت خودتان مىتوانيد كاغذ بدهيد . گفت « سفارته لعنت » .
بعد گفتم ممكن است به توسط سفارت اسپانيا مكتوب خود را مادريد و نزد ملكه يا پادشاه اسپانيا روانه داريد . او حتما خواهد رسانيد . گفت به چه مناسبت . گفتم چون پادشاه و ملكه و اغلب اهل دربار اسپانيا يكى از مشاغل عمدهء خودشان همين كار را قرار دادهاند كه از احوالات مفقودين يا محبوسين اطلاعات به اقوام و كسان آنها بدهند و اين مسئله الان يك كار بزرگى براى شاه و ملكه اسپانيا شده كه از اغلب امورات مملكتى مهمتر . گفت اينطور باشد خواهم نوشت .
بعد اوضاع « آس » شد ، من همراه برده بودم . مسكرات هم آوردند افندى مىخورد ، اما كم و پس از خوردن هى مىگفت اللّه جان . بعد دستها را به هم فشار داده مىگفت يا اللّه .
من قدرى به او دلدارى دادم اما خير تا آخر مجلس يا اللّه او بلند بود .
در بين صحبت اسم انور پاشا را من آوردم . يك مرتبه گفت « آتاسينه لعنت » [ به ] جدش لعنت . گفتم مگر شما با او موافقت نداريد . گفت خير افنديم . شام خورديم استراحت شد .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5192
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٥١٩٢