براتف در قزوين
خودش مىگفت شش هزار تومان از من برنج و مال و مخلفه سالار فاتح برد . هر حركتى سپهسالار بخواهد بكند صد چشم به سمت او باز مىشود . اميدوارى سپهسالار و جمعى ديگر عجالتا جنرال براتف است . اگر او با انگليسها يا با خود اينها همراه شد و از طهران حركت كرد سپهسالار و جماعتى از عقب او حركت مىكنند و كارى از پيش مىرود ، و الّا بايد در اين رودبار ماند تا دنيا خودش درست شود . من پرسيدم ژنرال كجا بود . گفت با هزار و دويست قزاق كه با او همراهى دارند آمد قزوين . سيصد نفر سر پل منجيل گذاشت ، باقى شهر بودند .
جنگليها
جنگليها از رشت تا منجيل آدم گذاشتهاند . در اين بين تلگرافى از دولت به كارگذارى رسيد كه جنرال براتف براى چه قزوين مانده ، چرا نمىرود . كارگذار در نزد او رفت . او جواب داد من راه ندارم ، امنيت ندارم بروم . چون ايران شما هم امنتر از روسيه نيست ، لهذا اين عده را براى حفظ خودم نگاه داشتهام . متعاقب از سفارت انگليس احضار طهران شد . دو نفر هم از سمت جنگل داودزاده و يكى ديگر آمده بودند بلكه جنرال را با خودشان همراه كنند . جنرال حالا دودل بود . سپهسالار تلگراف به او كرده بود ملاقات خواسته بود . جواب زد مىآيم طهران . اينك بايد رفته باشد و ما همه را خدا خدا مىكنيم كه با ما همراه شود . اميدوارى اوست .
جنگليها و قسم خوردن
صارم بيك آمد ناهار خورديم . امير رفت خوابيد . من و منتظم الملك صحبت كرديم .
بعد امير آمد صحبت از جنگليها شد . منتظم الملك گفت قرآن كمرشان بزند ، به ما قسم خوردند همانطور كه ما را معززا به جنگل مىبرند مراجعت به تنكابون بدهند . بعد به ما گفتند لازم نيست برويد صلاح نيست . آنوقت ما را قسم دادند ليكن خودشان قسم نخوردند . گفتند ما سابقا خوردهايم . امير گفت ما قسم بدى نخورديم . قسمنامه هم كه هست . ما قسم خورديم به شاه و مجلس و اسلام خيانت نكنيم ، ديگر قسم نخورديم تمام دارائى ما را ببرند اين همه بلا به سر ما بياورند هيچ نگوئيم ، يا ضديت نكنيم .