مطالبه دارند . غلامعلى خان بيتوئى مأمور ماليه ، نعمت اللّه خرم درهاى قزاق اسكادران سيم ، محمّد على خان برادر غلامعلى خان ، حاجى على نام چالهء ميرزا با يك نفر مهتر باكمال تشدد نقد را نقد و غله را يا پاك كرده در چاله تحويل بكنند ، يا خروارى هشتاد تومان پول بدهند و مىگويند غله حوالهء خبازخانه و بايد تحويل بيگلراف ( كه وقتى شهبندر عثمانى بود ) بشود .
اتمام حجت به ماليه
چندين روز است كه رعاياى دهات اربابى هجوم به سر من آوردهاند كه چارهجوئى كن . يكى مىگويد پول قرض بده . ديگرى مىگويد چرا مالياتهاى ما را در موقع با مال دهات خودت نگرفتى . يكى مىگويد تمام تقصير شماست . هركدام يك آه و ناله و حرفى دارند . هرجا نيامدند عريضه نوشتند . من همه اين عريضهها را جوف پاكت گذاشته يك كاغذ بدلهجهء بدعبارتى هم به ادارهء ماليه نوشتم . در آخر هم تهديد كردم كه اگر فرجه به رعيت ندهيد يا مطابق آنچه در جرايد اعلان شده تسعير را قرار نداديد من مأمورين را از طرف هركس آمده است بيرون مىكنم و حاضر هم هستم شهر آمده تقصير و تعديات شما را ثابت و مدلل دارم . به توسط قاصد زرنگى به شهر روانه نمودم و به مأمورين گفتم شما مشغول جمعآورى نقدى باشيد تا جواب برسد . اينها هم سنبه را پرزور ديدند ناچار از اطاعت شدند . رعيت همچون به مرگ گرفته بودند به تب راضى [ شدند ] و رفتند به هر خوارى و زارى هست تهيه نمايند . بدتر از همه پنج نفر و چهار اسب را هم بايد خرج بدهند ، با آنترتيب كه نوشتيم .
مأمور ماليه و حق السكوت
ماليهء قزوين مثل ماليهء همهجاى ايران خيلىخيلى هرجومرج است . من مال جاهاى ديگر را در جرايد مىخوانم اما مال اينجا و رودبار را مىبينم . حكايت الموت را مكررا شرح دادهام . آخر مطلب هم آن بود كه نوشته شد . اما مال رودبار نصر اللّه خان معاون تحصيلدار سر خرمن آمد تمام غلهء رودبار را گرفت و توى سر مردم زد كه آرد كنيد ، بايد حمل شهر شود و به طهران برود . مجانا رعيت آرد كرد و او انبار نمود . تمام مخارج خودش را هم مثل اين مأمورين الموت از مردم گرفت . بهعلاوه يك حكمى هم همراه آورده بود كه شما هر قريه كه نسبتا مالياتش كم است بازديد نمائيد اين حكم را هم كه به خواهش خودش صادر شده بود حربهء دست خود نموده به هر ده رسيد گفت ماليات اينجا كم است بايد پنج برابر بدهد و از هر ده مبلغى به عنوان حق السكوت گرفت .