حكايت مهدى
برويم سر تتمهء حكايت مهدى . پريروز عصر آدم ميرزا اسحق كاغذ براى من آورد كه ميرزا اسحق نوشته بود امروز مهدى از آتان كاغذ جوف را كه مال حكيمباشى است و به عنوان شما مىباشد و گويا توسط است فرستاده بود . كاغذ ديگرى هم از شهر به من رسيده كه به نظر شما مىرسانم ( كه همان كاغذ باشد كه ميرزا حسين خوانده بود و شرح آن نوشته گرديد ) . من كاغذ را باز كرده خواندم كه پس از دعا و سلام نوشته بود .
نامهء موسى طبيب
و بعد معروض مىدارد كه جناب آقا مهدى كه به قزوين آمدند به توسط جناب اسعد الحكما چند مجلس با ايشان ملاقات شد . حضرت و الا البته مىدانيد كه فانى و جناب اسعد الحكما باهم يگانهايم و آنچه فانى به ايشان بگويم يقين كردهاند كه للّه و خير دنيا و آخرت است . چه به دليل و برهان فهميدهايم كه رضاى خداوند متعال در آسايش نوع بشر است و جميع مضرات از اختلاف و خودخواهى و زحمت نوع انسان . در اين بينها كه با آقاى مهدى ملاقات مىشد بعضى مطالب ذكر نمود كه حضرت اشرف و الا با وجود منسوبيت از ايشان بدگمان شدهاند و اظهار بىلطفى مىفرمايند . پس از اين اظهار بعضى نصايح مقدسهء الهيه به ميان آمد . چون جوان بىعقل و درايتى نبود و اقرار كرد كه اين مطالب كه همه از فرمايشات انبياى الهى و سبب آسايش جميع ناس و شما آنچه فرموديد من كه مهدى هستم عمل خواهم نمود گفته شد كه شريعة اللّه اطاعت حكومت و خيرخواهى عموم رعيت است ، مخالفت و نفاق سبب ضرر دنيا و آخرت . گفتند فهميدم و خواهم عمل نمود . لهذا لازم دانستم كه حضور مبارك شرححال ايشان را عرض نمايم .
اگر انشاء اللّه حقيقتا فهميده باشند و رفتار نمايند از او مطمئن باشيد و كمال لطف و مرحمت داشته باشيد و مرحمتا به فانى و آنى مرقوم فرمائيد كه مهدى از شماست و صادق و عامل به آنچه خداوند فرموده است . اميدوارم كه آقا مهدى اسباب شود كه اين فانيان هم به صدور مرقومات مبارك و زيارت دستخطهاى مطاعه مشرف شده و فيضياب شويم . زياده بر اين عرض و جسارتى ندارد . فانى ، موسى طبيب .
شرححال موسى حكيمباشى و اسعد الحكماء
آقا ميرزا موسى حكيمباشى يكى از كمّلين و قائد حضرات بهائيه است . امروز ميان آنها و خصوصا در شهر قزوين صاحب مراتب عاليه است و با من از آن وقتى كه قزوين