من گفتم حضرت و الا فرمود عرض كنم شما همراهى نكرديد و حاليه هم در اتحاد يا همراهى كنيد يا جواب كنيد ، ما خودمان بههمانترتيب چندينسالهء خودمان عمل مىكنيم . جواب به من فرمود من ابدا اتحادى با شاهزاده ندارم و كارى هم به كار الموت ندارم . خود دانند . هروقت هم شاهزاده فرصت كند صدمهء خودش را به من وارد مىنمايد .
مذاكره با امير اسعد
من جواب عرض كردم حضرت و الا به غير اين مىفرمودند و به حضرت اشرف هم نهايت اخلاص و ارادت را دارند . فكرى كرده فرمودند بايد دانست تو با حضرت و الا خدمتگذار و امين هستى يا نه . من جواب عرض كردم به سر مبارك حضرت اشرف من چاكر و خدمتگذار بوده و هستم و دليل آن هم همين است كه مرا حضور مبارك فرستادهاند . فرمود سر مرا بگذار كنار ، قسم بخور به شاهزاده ، صديق و امين و خيانتكار نمىباشى . من باز به سر او و شما قسم خوردم . گفت اين قسمها را كنار بگذار . عرض كردم پس چه قسم قسم ياد كنم . آنوقت فرمود بگو به خداى لا شريك له . گفتم . فرمود بگو به پيغمبر آخر زمان ( ص ) . گفتم . بالاخره بيست قسم ياد كردم . آنوقت فرمود بگو به شاهزاده امين و صديق و خدمتگزارم . گفتم . آنوقت فرمود برو حمام آنجا بايست تا من بيايم .
ملكدارى زحمت دارد
من رفتم پشت ديوار حمام كه ما بين دو عمارت واقع شده ايستادم . مدتى آنجا بودم تا ديدم امير با هدايت خان و بيرقدار آمدند . امير رفت مستراح ( به قول بناهاى الموت ادبخانه ) . بعد از مدتى بيرون آمد . من از پشت ديوار خودى نشان دادم . تا چشمش به من افتاد فرمود آميرزا حسين هنوز نرفتهاى . عرض كردم خير ، چون با يكى از گماشتگان كارى داشتم . بعد رو را به آندو نفر كرده گفت كجا گفتيد بايد طويله را بنا كرد . هريك جائى را نشان دادند . بعد فرمود پاى چشمه ، آن سينهكشى آفتاب رو بهتر است برويم آنجا ، تو هم ميرزا حسين بيا و رفتيم . قدرى صحبت طويله را كرد . بعد گفت شما طناب بياوريد ذرع و پيمان كنيد . يكى رفت بياورد با من راه افتاد رفتيم توى يك باغ كه به زحمت پرچين آن را برداشتيم . بعد مجددا فرمودند ها قسم بخور كه با شاهزاده خيانتكار و خلافكار نيستى و دوباره همه آن قسمها را يكىيكى تلقين كرده من ادا نمودم . آنوقت فرمود حالا مطمئن شدم . برو به شاهزاده بگو ملكدارى زحمت دارد ،