تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5158

مساهمون:

ص٥١٥٨
به امير و سالار سعيد داشتند . خيلى صحبتها شب نموده بودند كه تمام ايران تحت تصرف جناب ميرزا است ( ميرزا كوچك خان ) ، خيالات عمده دارد چه و چه . اما كار بامزه اين شده بود كه در چاله قاطر شيخ رمضان آتانى را شفيع گرفته و به اينها داده بود سوار شده بودند . دو ساعت از شب رفته شيخ جان بىنفس وارد شورستان و اطاق شد . لدى الورد رو را به حضرات كرده كه شما آمديد قانون بگذاريد ، شما آمديد ما را از ظلم نجات بدهيد كه قاطر كرهء مرا بدون نعل و كرايه و رضايت من از چاله سوار شده اينجا آمديد و الان هم معلوم نيست قاطر من كجا و نزد كيست . رنگ اين دو نفر مثل توت سياه شده بود و همه را لا اللّه الا اللّه مىگفتند . باز شيخ رمضان ول نكرده بود و متصل تجديد حرف مىكرد . بالاخره معلوم شد قاطر در دزدك‌سر است . رفت كه ببرد . از رفتن آنها به رودبار اوقات من بسيار تلخ شد و خيال كردم امير اسعد حضرات را تحريك كرده و خواهد فرستاد . آن‌وقت بداند بدتر خواهد شد . همين‌طور فكر مىكردم كه كاغذ امير را ميرزا حسين قلعه فرستاد و خودش دل‌درد گرفته بود . باز كردم خواندم دعا و سلام و احوال‌پرسى بود . بعد نوشته بود از قرار خبر صحيح تا حال سيصد نفر انگليسى وارد قزوين شده و مندرجا وارد مىشوند . در خاتمه هم نوشته بود تتمهء عرض ارادت مرا ميرزا حسين تبليغ مىكند و هيچ اظهار مطلبى ننموده بود .

امير اسعد گفت اتحادى ندارم

آمدم اندرون و ساعت يك از شب رفته ميرزا حسين آمد خواستم تو . گفت خيلى زود حركت كردم و سه ساعت قبل از ظهر به استله‌بر رسيدم . از دور جمعيت سواره مىرفت من گمان كردم امير است و خانهء آن عيالش سر عمارت مىرود ( اقامتگاه سالار سعيد را سر عمارت مىگويند ) . تند كردم برسم . صد قدم به عمارت اول مانده ديدم امير اسعد پياده با دو سه نفر نوكر گردش مىكند . پياده شدم تعظيم كردم . فرمود ها ميرزا حسين كجا بودى . عرض كردم از قلعه مىآيم و مكتوب دارم . كاغذ را بيرون آورده تقديم كردم . رفت روى مرز گندم نشست و خواند و برخاست گفت شما اسب خود را بدهيد به بيدق‌دار سوار شود و به او گفت برو سالار سعيد را مراجعت بده . او رفت ما هم راه افتاديم از عمارت رد شده رو به مغرب در ميان دره آنجا سالار سعيد پياده شد . دوبه‌دو رفتند گوشه‌اى و كاغذها را داد او خواند . بعد به‌قدر نيم ساعت صحبت كردند و طرفين جدا شدند . امير آمد عمارت بالا ، من هم نزد نوكرها . ساعتى نگذشته جواب كاغذ را آوردند به من دادند . من گرفتم و گفتم زبانى عرض دارم ، مرا خواست در راهرو و پشت اطاقش .