تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5157

مساهمون:

ص٥١٥٧

نامهء عز الدوله

اولا تغيرات بسيار براى روانه نكردن پول كه حق هم دارند . اما من هم بىحق نيستم . غله تمام كاغذ شده و كسى چيزى ندارد كه بدهد و من بفرستم . ثانيا اينكه اوضاع ايران روزبه‌روز مغشوش‌تر مىشود و همه‌كس به خيال حفظ و امنيت خود افتاده . چنانچه در اصفهان در مازندران و در بسيارى از شهرهاى ديگر ايران مردم و ملاكين از خود سوار و جمعيت گرفته براى حفظ خود و امنيت راهها گذاشته‌اند . شما هم خوب است الموتيها را جمع كرده و يك عدهء سى نفرى انتخاب نموده آنها را مشق بدهيد ، اسلحه بدهيد براى حفظ آنجاها به كار ببريد ، حقوق آنها را هم از محل سرباز و كمك سايرين برسانيد . خبر از الموت ندارند كه چه به سر دارند . امروز كه اسلحه ندارند عده جمع نشده‌اند حال من اين است ، واى به وقتى كه اسلحه بدهم ، مشق بدهم ، حقوق بدهم . وانگهى وقتى كه مهدى همچو حركاتى بكند من چه اطمينان به سايرين داشته باشم .

بردن قاطر از چاله

پنجشنبه 22 ج 2 - عصر اول على اصغر آمد گفت ديروز كه مىرفتيم نزديك شورستان بالاى دره مهدى و شفيع و غفار را ديدم . مهدى يك تفنگ هم دوش داشت ، از من حال و سراغ خانه و پسرش را گرفت . اما از همان دور من نگذاشتم نزديك شود و گويا اينها چند ساعت فاصله عقب مأمورين آمده بودند و ابو القاسم بيك نديده بود . شب رفتند سرخه‌كوله غذا خورده همان بعد از شام از آنجا هم رفته‌اند . معلوم نشد كجا هستند . امروز صبح مراجعت مىكردم كاغذ شما را ميرزا حسين داد بردم براى مأمورها كه از اول صبح مىگفتند بايد رودبار نزد امير برويم . پس از خواندن كاغذ اصرار در رفتن كردند و هرقدر ميرزا اسحق و ابو القاسم بيك گفتند شما را دعوت نموده‌اند بهتر است برويد قلعه ، گفتند مسؤول واقع مىشويم و مىرويم رودبار . اگر امير اسعد و سالار سعيد كمك و همراهى كردند مىآئيم الموت و الّا مىرويم شهر . ما اگر از اين راه و از اين حال مردم خبر داشتيم از شهر يك قدم بيرون نمىگذاشتيم . ما با آنها همراهى كرديم تا پشتهء صاين‌كلايه . آنها رفتند ما آمديم . قاطر چاله [ اى ] را خورجين گذاشتند و خودشان پياده از عقب قاطر .

سوار شدن قاطر بىاجازه

غروب ابو القاسم آمد . او هم همين حكايت را كرد . جز آن‌كه گفت اينها يك اطمينانى
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5157 | قهرمان ميرزا عين السلطنه