تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5155

مساهمون:

ص٥١٥٥
اعتماد كرد . شايد مهدى از قزوين هم حركت نكرده باشد و مرا بخواهند آزمايش كنند ، لهذا من ابدا عجله و شتابى نكردم . هيچ به نوكرهاى قلعه يا اهل اندرون نگفتم . به همان حال عادى خودم رفتار كردم تا ببينم چه رخ خواهد داد . امير اسعد اگر راست مىگويد همراه است همان مشهدى مهدى همه را در بادشت خلع اسلحه و توقيف خواهد كرد و همراهى و عدم آن از همين يك مطلب معلوم مىشود . من همچو تصور مىكنم اينها مىخواهند به اين همراهى و كمكهاى دروغى يا مختصر به من منتها گذاشته و يك وقت تكليف بزرگ شاقى به من بنمايند و مرا ناگزير از اطاعت آن نمايند كه در حقيقت و نفس الامر براى من مخاطره يا عاقبت وخيمى داشته باشد .

سيزده نوروز

چهارشنبه 21 سيزده عيد بود . ليكن باد شديد بسيار سردى مىآمد كه از اطاق بيرون رفتن امكان نداشت . غروب محمّد على آمد گفت امروز صبح مشهدى كاظم اشكورى آدم امير اسعد در شترخان به ما گفت پائين برويد . ما به گمان اين‌كه آدمهاى امير آمده‌اند رفتيم باغ كلايه . از آنجا آدم فرستاديم بادشت معلوم شد هيچ‌كس نيامده و هيچ‌كس جز مشهدى مهدى آنجا نيست . مقارن ظهر دو نفر قاطر سوار يكى عمامه‌اى ديگرى كلاهى با دو پياده پيدا شدند . ما جلو گرفتيم . معلوم شد از طرف كميتهء قزوين مأمور الموت هستند . بعد از گفتگوى كمى ما آنها را مراجعت داديم و معلوم شد مهدى و شفيع و غفار از شيركوه جدا شده [ اند ] كه از راه جوتان به يرك رفته از آنجا به فيشان [ بيايند ] . بعد مشورت كرديم و گفتيم اينها را مراجعت بدهيم و به شما خبر كنيم . آدم فرستاديم هردو را مراجعت دادند . در خانهء عباس ناهار خورديم از آنجا رفتيم شورستان . ميرزا اسحق ، مير آخور ، حسين خان آنجا ماندند . من آمدم به شما اطلاع بدهم كاغذى هم مأمورين به من نوشته بودند .

دستور اتحاد اسلام

سواد حكم هم در لف بود . به من نوشته بودند : برحسب درخواست اهالى الموت و امر كميتهء « اتحاد اسلام » ما از طرف كميتهء ولايتى قزوين مأمور تشكيلات الموت شده‌ايم كه ده روزه انجام داده شهر برويم كه فعلا چهار روز آن گذشته و شش روز باقى است . كسان شما ما را مراجعت دادند مجددا آوردند . چون خسته بوديم تقاضا شد در يكى از دهات منزل كنيم . حاليه اگر مىفرمائيد بيائيم ، ميل نداريد مراجعت كنيم . ابدا خيالى هم