مقدمه و پيشقراول اغتشاش رودبار است و پيشرفت آنها در الموت فتح رودبار . بنده جمعى را گفتم شترخان مواظب باشند . حضرت عالى هم در بادشت آدم بگذاريد . چون بادشت فرد واقع شده و تا به آباديهاى ديگر مسافتى دارد و دره وسعت دارد راه گريز ندارد ، خيلى سهلتر مىشود آنها را دستگير كرد . خصوصا الموتى مرعوب شما هستند .
دو نفر گماشتهء شما كار دهنفر آدم مرا مىكند . آدمهاى من در شترخان به فرمان گماشتهء بادشت سركار خواهد بود . كاغذى هم به تقى نوشتم ميرآخور و كربلائى محمّد على و مشهدى ملك ، غلامحسين ، ولى بيك را شترخان گذاشته خودش بيايد و دستورالعمل دادم به فرمان بادشت باشند . مخصوصا بادشت را من ذكر مىكنم كه بدانند امير همراه است و اسباب قوت قلب آنها شود . محمّد حسين را فرستادم گازرخان . انعامى هم به قاصد دادم رفتند .
آتش زدن كاغذجات براى احتياط
كاغذجات زيادى روى ميز جمع شده بود همه را پاره كردم و آتش زدم . خيلى افسوس از سوزاندن دستخطهاى حضرت و الا و آقايان دارم . اما احتياط شرط است .
مهدى و شفيع
عصر تقى آمد . گفت خسرو وكيل از طرف امير آمده عرض دارد . خواستم به اطاق آمد . گفت آقاى امير ناهار ميل نكرده مرا فرستادند و فرمودند عرض كن ما بايد اينجاها را نگاهدارى كنيم ، كسى را راه ندهيم . شما در اين موقع هرقدر از آدم و تفنگ و فشنگ بخواهيد من كمك مىكنم و حاضرم . من گفتم اولا تشكر از قول من كنيد ، ثانى عرض كنيد مهدى و شفيع قابل اين تفصيلات نمىباشند . شما اگر دو نفر بادشت بگذاريد فورا دستگير مىشوند . گفت جعفر قلى خان و چند نفر با مشهدى مهدى آنجا هست . بعد گفتم آدمهاى من هم شترخان هستند . هر حكمى باشد اطاعت مىكنند . يك كاغذ تشكرى هم نوشتم و گفت بايد الساعه بروم . يك اشرفى هم به ايشان داديم و رفت . اسمعيل را هم با چند قبضه تفنگ شترخان فرستادم . شرحى به ميرآخور نوشتم دستپاچه نشود ، در گوشى نگويد ، عجله و شتاب نكنند قشون سلم و تور با آنها نيست .
مقاصد امير اسعد
بارى من نبايد چندان فريب [ بخورم ] يا مغرور فرمايشات و دستخطهاى امير اسعد بشوم . من بايد به همانترتيب خودم رفتار كنم . به اين كاغذها و پيغامها هم نبايد چندان