تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5135

مساهمون:

ص٥١٣٥
مىكنند و شما هم مباشر روانه كنيد سر املاك خودتان ، به ملك و مال شما ابدا ما دخالت نمىكنيم . چون در برادرى اعانه بايد به ما بدهيد هرچه از مال شما پس گرفتيم از آن بابت محسوب مىشود . من مراجعت كرده بعد آمدم رودبار . منتظم الملك و سالار انتصار چه شدند . به آنها هم گفتند چندى نروند و رفتند قزوين . حالا شجاع لشكر از جانب ما رفته ببينم كار املاك چه خواهد شد . اين ماحصل واقعه بود كه من نوشتم . شب شد باران و برف همان‌طور مىآمد . امير اسعد شبانه‌روز يك ساعت زمين نمىنشيند . متصل از اين اطاق ، به آن اطاق ، از اطاق به بيرون يا توى اطاق راه مىرود . يك مرضى از بابت هوا دارد كه متصل بايد نگاه كند و حدسيات بزند . وسواس زكام هم كه جنون ديرينهء اوست . باز مىگفت ميرزا اسحق زكام است . ظروف و استكان چاى او را متوجه باشيد با مال من مخلوط نشود . او تمام را مشغول همين كارها بود .

سؤال از لسان دربارهء اتحاد با جنگليها

من با لسان بناى صحبت را گذاشتم . گفت با امير معيت كنيد . امير آن امير نيست كه بود . به او گفتم چرا رفتيد . گفت اگر نمىرفتيم از اينها بدتر مىشد و از ده سمت ما را محاصره مىكردند . رفتن صلاح بود . گفتم امير قسم هم خورد . گفت بلى اتحاد بدون قسم نمىشود . گفتم پس چرا حمايت نكردند . گفت امير اسعد را متقاعد كردند كه موقع آن نيست و صبر نمايد . گفتم چه داديد . گفت قبل از رفتن دو هزار خروار از برنج سيارستاق ، بعد ديگر چيزى نداشتيم كه بدهيم . اما از امير اسعد مثل يك سلطانى احترامات كردند ، خيلى كوچكى كردند .

دوره عوض شده

شب حكايت مهدى و خير اللّه بيك مطرح شد . باب تعرض را به من گشودند كه من به شما مىگفتم مهدى و شفيع دروغگو [ يند ] و با شما خيانت‌كارند . اما شما نمىشنيديد ، باور نمىكرديد چه و چه . من گذاشتم آنچه ميل داشت بگويد . بعد كه تمام شد گفتم آقاى امير اسعد شما ساعت قبل مىفرموديد ، پسر من ، داماد من ، قوم من ، خويش من به من نفاق كردند ، خيانت كردند و آن همه شكايت فرموديد . خوب در صورتىكه حال پسر و داماد و خويش آن باشد ، چه توقعى از شفيع‌نام آتانى و مهدى زواركى بايد داشت . دوره قسم ديگر شده و اصلا مردم عوض شده‌اند . آس در دستگاهشان نبود . همه تنكابون مانده و نمىدانند جزو غارت رفته يا باقى