تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5136

مساهمون:

ص٥١٣٦
است . چند دست پاسور بازى كرديم . مختصر من سه شب ماندم و هوا باز نشد . آخر الامر هم در ميان برف روز شنبه به شترخان آمده ناهار مختصرى خورده زوارك آمدم .

توقع امير اسعد

امير اسعد اندرون هيچ نرفت . از ميرزا صدرى دكتر خيلى شكوه داشت و به من مىگفت از الموت گذشت بگيريد نزد من روانه كنيد . از تجار طالقانى خيلى شكايت داشت كه همه برنجها را آنها خريدارى نموده‌اند . آنها را هم بايد گرفت و پولها را پس گرفت . به من مىگفت دولتى نيست ، حكومتى نيست . ما بايد با هم معيت كنيم ، اقلا اينجا و الموت را نگاه داريم . سالار سعيد هم با من است . از من هم قول گرفت با او باشم . در اين باب خيلى مذاكرات محرمانه شد .

بهادر السلطان

امير خيلى آرام شده و بسيار اصرار داشت من متحد او شوم . از اسلحه و آدم و نفر من متصل مىپرسيد و مىگفت بايد راه را سد كرد و مانع از دخالت غير شد . مركز اقامت هم گازرخان باشد ( به ياد حسن صباح ) . قول از من گرفت بعد از عيد بيايم ، سالار هم باشد و مشورت كاملى بشود . من هم به او گفتم با دشت سفارش كنيد مهدى و شفيع آمدند بگيرند . گفت خودت چرا نمىكنى . گفتم برادرزادهء او خانهء من است . آخوندهاى بالاروج شفاعت مىكنند ، تنبيه او كامل نخواهد شد . اما در اين باب اطمينان كامل به من نداد . از خير اللّه پانصد تومان گرفته است هزار مىخواهد . اما او گفته مرا بكشند . من ديگر پولى ، مالى ندارم بدهم . حبس بود . بهادر السلطان پيش من آمد ، اسناد مطالبات او خيلى رفته . مىگفت در ميان ما رئيس و سركرده خيلى زياد بود و هم آنها باعث شكست ما شدند . در حقيقت رئيس و سردار بيش از تابين بود . گوش به حرف من نداد . يك نفر تركمان هم اين سفر آورده بودند طغان خان نام داشت . درست كلاهش پوست يك گوسفند خيلى بزرگ بود .

اقوال هاشم‌زاده - حمايت مستوفى از جنگليها

نوهء ميرزاى آشتيانى مرحوم موسوم به هاشم‌زاده از رشت همراه امير آمده بود . او مىگفت بابل ، رشت خيلى سخت و تلخ مىگذرد ، با اين گرانى برنج . بارى دو تومان هم جديدا گمرك دريافت مىكنند . باز مىگفت عدهء قشون دولت كه در رشت بود مىگفتند فقط به ما تاحال حكم شده بود اوضاع جنگل را برهم مىزديم ليكن حاليه روزبه‌روز
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5136 | قهرمان ميرزا عين السلطنه