تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5133

مساهمون:

ص٥١٣٣
خارج كن و ملا فرج پس از ارائهء آن كاغذ عذر آقايان را خواسته بود . رفته بودند مدرسهء پيغمبريه . ميرزا حسين كاغذ ديگرى در شهر نوشته بود . مىگفت براى آن‌كه شناخته نشوم عمامه و عباى شيخ يحيى را گرفته به سر گذاشتم و كول گرفتم . صبح زود نزد ملا عباد اللّه رفتم و آن كاغذ را دادم .

رودبار

اين حكايت مهدى بود ، برويم به رودبار . روز چهارشنبه صبح با وصف آن‌كه هوا باز نشده بود سوار شديم . تا آنجا برف آمد همه‌جا سفيد بود . دم عمارت پائين پياده شدم معلوم شد عمارت بالا منزل دارند و آنجا نوكرها هستند . امير اسعد جلو راه‌پله استقبال كرد . داخل اطاق شديم . اين عمارت رو به جنوب و آفتاب‌روست . دو راهرو طرفين و سه اطاق پنج ذرعى در وسط دارد . همين‌طور هم پشت آن ساخته شده كه اندرون است . سفيد نشده است و اطاقها كاه‌گلى است . خيلى از ملاقات من خوشحال شد و ممنون گرديد . كمى گذشته لسان و غلامرضا خان سرتيپ آمدند . ناهار صرف شد ، خيلى صحبت شد . ليكن حقيقت را بخواهيم اينها همان فكر كار خود بودند و درست اطلاعات صحيح تحصيل نكرده‌اند يا آن شوق كنجكاوى را نداشتند .

امير اسعد و رفتن جنگل

امير فصلى شكايت از نفاق بين خودشان كرد كه مسعود الملك داماد من ، سعد الممالك و ضيغم الدوله ، كىكى باطنا همراه او شده بودند و اسباب تفرقهء جمعيت ما شدند ، بعد هم منتظم الملك ، آقا شيخ نور الدين ، سالار انتصار ، سالار سعيد اصرار و ابرام كردند مرا به رشت بردند ، از آنجا به جنگل . و الّا من ابدا مايل رفتن نبودم و بهتر هم بود نروم . حركت من باعث تفرقهء كلى شد . پسر . . . فرار كرد . سپهسالار در اين مدت هيچ كمك و همراهى نكرد . دولت هم هيچ خودش را به آن راه نزد . آنچه معلوم شد در محاربه با سالار فاتح دوازده نفر از طرف امير اسعد كشته شده از طرف آنها ، به اينها معلوم نبود . از مسافرت جنگل سؤال كردم . گفت دو شب رشت ماندم ، از آنجا درشكه گرفته به سمت كسما . اولا شهر رشت تمام به تصرف آنها درآمده . عدليه ، نظميه ، گمرك ، پست ، تلگراف ، ماليه همه‌همه دست خودشان است و سردار عشاير هم حاكم است . ليكن اهالى رشت در نهايت بغض و عداوت با جنگليها هستند ، در فشار سخت و هر روز به