يك بهانه بايد پول بدهند . ثانيا از دروازهء شهر تا كسما و از آن سمت تا رودسر و حالا تنكابون ساخلو و پست دارند . دستهدسته در راه جلو آمده به ما احترامات نظامى كردند .
تذكرهء ما را نگاه كرده خط گذاشتند و بدون تذكره هم كسى نمىتواند برود . در آنجا منزلى براى من تهيه نموده بودند . شام و ناهار هم از طرف آنها بود . روز ورود ميرزا كوچك خان استقبال كرد و فوق العاده احترامات نمود . صبحها هم شيپور مىكشيدند و براى نماز حاضر مىشدند . عصر هم شيپور مىكشيدند و من تا آنجا بيش از هفتصد نفر سپاهى نديدم . مىگفتند مركز حربى آنها در قريهء گوراب زرمخ « 1 » است . اسلحه و جمعيت آنجاست .
حاجى احمد كسمايى ، مرد ناقلا
بعد من از ميرزا كوچك خان و متحدين او جويا شدم . گفت كميتهء « اتحاد اسلام » چند نفرى مىباشند ، از آن جمله است حاجى احمد كه اهل همانجاست و مثل خاقان مغفور ريش بلند گذاشته بود و اين حاجى احمد مرد ناقلائى به نظر آمد . خود ميرزا كوچك خان به سن سى و پنج يا سى و هفت سال است . ريش بلند و گيسوان بلندى دارد .
خوشسيماست ، بلندقد است . كلاه نمد و كت پشمى از همان شالهاى آنجا مىپوشد .
با شما چه صحبت كرد ، چه قرار مدارى داد ؟ پس از آنكه شيخ نور الدين رفتوآمد و گفتند مرا مىپذيرند و همه قسم كمك مىكنند من آنجا رفتم . خيلى صحبتها شد . مرا پذيرفتند و داخل هيئت شدم . قسم هم خورديد ؟ خير ولى اتحاد نمودم . ثمر اتحاد چه بود ؟ هيچهيچ ( كمكم من بناى استنطاق را گذاشتم ) . بىجهت مرا بردند . مقصود آنها چه است و چه فهميديد ؟ على الظاهر مىگفتند ما براى استقلال ايران و حفظ مشروطيت و انعقاد مجلس شوراى ملى كار مىكنيم ، ولى آنچه من فهميدم داعيهء سلطنت دارند و اوضاع غير آن است كه مىگويند .
دو شب آنجا ماندم و آنجا چند نفرى براى تفتيش تنكابون روانه كردند و گفتند شما را با صد و پنجاه سوار روانهء تنكابون مىكنيم و آنچه از مال شما رفته پس خواهيم گرفت .
چه اعانه داديد ؟ هيچ . آنوقت چه شد ؟ من آمدم رشت دو شب ماندم بعد رفتم سيارستاق ، تا آدمهاى آنها مراجعت كند و سوار به من بدهند بروم . مدتى ماندم آدمها هم آمدند و تصديق كردند . بعد از چندى مجددا مرا به جنگل احضار كردند و پس از مذاكرات زياد گفتند عجالتا صلاح نيست شما چندى آنجا برويد . كسان ما مىروند منظم
هامش
( 1 ) - اصل : كلاب زرمخ ، ظاهرا مىخواسته گولاب زرمخ بنويسد . ( ا . ا . )