تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5132

مساهمون:

ص٥١٣٢
سالم در قلعه در زوارك نمانده . در دهات كوهپايه از بس برف پائين كرده‌اند جان برايشان باقى نمانده ، اينجاها از بس سنگ زده‌اند . از طرفى هم تمام حشم بدون علف مانده گدوكها بسته شده نمىتوانند عراق بروند . مختصر افتضاحى است اوضاعى است كه نمىشود نوشت يحتمل تا سيزده عيد هم ببارد .

دنبالهء كار حزب دموكرات - داستان كربلائى

برويم سر داستان كربلائى . نوشته بود مهدى را با شفيع در حزب نپذيرفتند و شايد هرگز هم نپذيرند . عجالتا عقب واسطه مىگردد . ما هم كه برحسب گفتهء شما اعتنا نكرديم و شفاعت نمىكنيم . اما من از چه راه درآمدم تا آنها را قبول نكردند ، حالا مىنويسم . من پس از رفتن او مدتى فكر كردم ديدم به وسيلهء انتصاب و نوكرى خودم مهدى را مىتوانم خوب‌تر ضايع كنم و اسباب خيال حزب بشوم تا اقسام ديگر . اين بود رونويسى در كاغذ كردم : يكى را دادم مهر كردند ، ديگرى بدون مهر و در آخر عذر خواسته بودم كه به واسطهء مسؤوليت و ترس امضا و مهر خود را نمىتوانيم آشكار كنيم . كاغذ مهردار اين بود كه به انجمن دموكراتها مهدى زواركى خويش و نوكر عين السلطنه آمد به شهر دموكرات شود ، به اين راه آنچه تا حال به سر ما نياورده بياورد . خوب است تحقيقى از حال او بشود آن‌وقت قبول شود . اين گرگ است مىخواهد به لباس ميش درآيد . اگر دموكراتى اين است پس واى به حال ما . بىمهر اين بود كه مهدى مدتى با شاهزاده ضديت كرد ، بعد تأمين گرفت ، جيره و مواجب گرفت . آن‌وقت برادرزادهء خودش را به شاهزاده داد پدر ماها را درآورد ، چه هنگام ضديت با شاهزاده ، چه بعد . حاليه كه نور عدالت و دموكراسى عالم ايران را منور كرده و ما اميدواريم به ما هم برسد و رفع تعديات مهدى و امثال او را بنمائيم پيش‌دستى كرده آمده شهر كه خودش را داخل حزب كند و به اين لباس اولا صدمات زياد به ما بزند ثانى آتيهء خودش را تأمين نموده باشد و ما نتوانيم به حمايت شما احقاق حقوق خود را بكنيم . خوب است تحقيقات صحيح دربارهء او بشود آن‌وقت پذيرفته گردد . ما كه نمىتوانيم از اين بيش زير بار تعدى او برويم و او يك شيطانى است كه هر روز به يك شكلى و لباسى بيرون مىآيد كه از عهدهء ما خارج است . اين دو مكتوب را كربلائى غلامعلى به كميته رسانيده بود . اين است كه او را قبول نكردند . ليكن باز مأيوس نيست . ميرزا حسين هم در شهر با محمّد حسين چند كاغذ براى شيخ محمّد على نوشته بودند . او بسيار متوحش شده بود و جواب به ملا فرج داده بود من هرگز با مهدىنام دوست نمىشوم و با او همراه نيستم . البته البته او را از خانهء خودت