فوج محال ثلاث
محال ثلاث داراى يك فوج هشتصد نفرى بود كه هميشه رياست آن با اجداد اينها بعد با خود سپهسالار و بعد با امير اسعد بود . اينها ممكن بود همين فوج را مجددا از روى بنيچه خود گرفته با خانوارى كه مالك يا رعيت مىدهد و يك كمكى از خودشان ترتيب بدهند . منتى هم به دوش دولت گذاشته كه هرجا بفرمائيد حاضريم ساخلو بدهيم .
منتهى براى آنكه دور از خودشان نباشد مىگفتند به جائى ساخلو بدهيد كه آب و هواى آن مناسب اينها باشد . ناچار مىگفتند يكى دو دسته رشت ، يكى دو دسته مازندران برود . تتمه را در همان تنكابون نگاه مىداشتند . اسلحه و مواجب هم از دولت مىگرفتند .
دولت همچون هيچ قوه نداشت باكمال رضايت و امتنان مىداد . دو سه نفر هم صاحبمنصب از طهران مىخواستند . آنوقت با اين نظام همه كار مىتوانستند بكنند .
حكومت محال ثلاث
اين را هم نمىكردند ، اين همه جمعيتى كه امير اسعد از سوار و پياده داشت و اين همه اسلحه ، دو نفر از اين صاحبمنصبان ژاندارمرى كه گرسنه ، لخت ، عور از مهاجرت عربستان مراجعت كردهاند از طهران يا قزوين مىخواست اين جمعيت خود را به شكل نظام و ترتيب صحيح بيرون مىآورد ، اسامى مىنوشت ، نمره مىداد ، ضامن مىگرفت ، مشق مىداد ، تيراندازى مىآموخت و براى دفاع ملك و مال خودش به كار مىبرد تا به يك تير از ميدان در نمىرفت . پول داد ، جيره داد ، اسلحه داد ، غذاى پخته داد ، چون از روى نظام و قاعده نبود ابدا نتيجه نبخشيد . از تنكابون هم بىجا بهسمت جنگل رفت .
همين جمعيت را مىآورد باز رودبار و محكم در جاى خود مىنشست باز بهتر بود . زيرا ظلم و ستم و تعدى اينها خودش تنكابونى را به صدا مىآورد . خودش از اينجا ، سپهسالار در طهران و مظلومين از تنكابون از دولت درخواست حكومتى براى محال ثلاث مىكردند . دولت نمىتوانست ندهد . آنوقت آن حاكم هركس بود به ماهى پانصد تومان كه امير اسعد مىداد عبد و نوكر او مىشد . اگر سلمان فارسى بود به دستيارى او ، به كمك او همه كار صورت مىدادند . لو فرض به اين مبلغ راضى نمىشد زيادتر [ مىدادند ] تا حاضر خدمت شود تا مستقل و مستقر شوند . آنوقت هم ممكن بود عذر آقاى حاكم را بخواهند ، آن هم باز راه داشت كه ابدا اسمى از خودشان در ميان نباشد .