اصلاح كار بدهند . امير بنا بود رودبار بيايند و پس از چند شب توقف باز مراجعت كنند .
روزى كه من هم مرخص مىشدم فرمود من خواهم آمد . حالا بيايد نيايد من نمىدانم .
عجالتا ترتيب آنها اين است . آقا مير هادى سخت ناخوش بود رشت مانده است . سالار سعيد همانجاست . اما از امير پوست مانده و استخوان . ( سيارستاق يكى از بلوكات تنكابون است ، سرحد رشت و اغلب آن ملك سپهسالار است . كنار درياست . برنج بسيار خوبى دارد . ييلاق آن اشكور است ) .
از ميرزا غلامرضا تارزن و ميرزا على اكبر خان جويا شدم گفت معلوم نيست كجا رفتهاند . نزد اكرم الملك و امير كه نبودند . اينها خوب عيش كردند ، تار زدند . اينها نبود مگر قدم عروس من . يقين دارم امير اسعد او را طلاق خواهد داد . بارى حضرت اشرف همه را به خطا رفتند . كسى ولايتى مثل محال ثلاث را با چند كرور ملك و مال نمىگذارد و بيايد در رودبار خودش را مشغول عيشونوش و عمارتسازى و بردن اراضى اندج و كندانه سر كند . اگر هم خيلى مايل به اين كارها بود باز در آنجا بهتر ممكن بود .
سالار فاتح - جنگليها
اين سالار فاتح چند سال است جمعى را با خودش متحد كرده و بناى طغيان را گذاشته . ليكن يك جماعتى هم از همان خودهاشان در مقابل داشتند كه دايم با آنها زد و خورد مىكردند . هرقدر اينها آمدند نزد امير اسعد به ما كمك كن ، همراهى كن ، ما دفع آنها را مىكنيم امير اسعد گفت به من ربطى ندارد برويد نزد سپهسالار . آنجا رفتند گفت برويد نزد امير اسعد اختيار آنجا با اوست . ناچار شدند ، لاعلاج شدند با دستهء سالار فاتح معيت و اتحاد كردند .
اين بود كه از داخله و جنگ ميان خود كه ايمن شدند سردار اقتدار را هم كه از پدر و برادر رنجيدهخاطر بود فريب داده به همراه خود حمله به تنكابون آوردند و به واسطهء عدم ترتيب و نظام به يك تدبير فرستادن عبد العلى خان شكست به آنها دادند .
امير اسعد بهجاى آنكه باز جلوگيرى كند ، باز مقاومت كند از شش فرسنگى گذاشت رفت و خودش را به دامان ميرزا كوچك خان كه هرگز با او دوست نمىشود انداخت . به گمان اينكه اكرم الملك مقاومت خواهد كرد در صورتىكه از جوان هفده هجده ساله اين توقع خيلى زيادى است . آن شد كه شد .