نباشد ، كه اگر مفسد و شيطان نباشد كار يك نفر نايب و مباشر و چهار نفر نوكر از همان رعاياى دهات است .
خرج امنيت
چنانچه سابقا همين قسم بود اما حالا طورى شده است كه غير ممكن است . پس تمام آنچه به چنگ انسان مىآيد بايد صرف امنيت و وصول همان بشود . اگر الموتى بىانصاف ، اگر محركين بىمروت ، اگر مفسد بىغيرت ، اگر شيخ محمّد على نامرد بگذارد من حاضرم سالى يك مبلغ از اين پول كه بيهوده براى امنيت اينجا خرج مىشود به خود رعايا بهطور تخفيف بدهم ، تتمه را بدون صرف اين همه مخارج و زحمت و دردسر و اقامت من به من برسانند .
دربارهء ازدواج سالار
بارى ابو القاسم آمد . بىمزه نيست صحبتهاى او و منتظم الملك نوشته شود . گفت رفتم اوان خدمت وزير . پس از دعا و سلام و استفسار از سلامتى شما كاغذ را دادم خواند . گفت بيائيد اطاق . بعد رو به من كرد گفت ما اصل را انجام بدهيم ، فرع درست مىشود . گفتم اصل كدام است ، مگر ناتمامى دارد . گفت بلى ما كه آمديم قلعه براى اتمام كار نبود بلكه براى اين بود ببينيم شاهزاده قبول مىكند يا نه . وقتى كه آمديم ديديم آخوند كار را تمام كرده . در اين بين حاجى عبد العلى وارد شده سلام كرد و نشست . وزير دست را بهسمت او تكان داده گفت بله آخوند اينطور كار مىكند . آخوند گفت من چه كردم مگر جز آنچه صاحب كار من ، ارباب من به من گفت به شاهزاده عرض كردم و آنچه ايشان جواب دادند به آقاى امير اسعد [ گفتم ] . شاهزاده كه حاضر است امير هم حاضر .
حالا مگرچه شده . اگر نقصى دارد با خودتان است . من در پيغامات تملقى نكردم . پس شما هستيد كه استمزاج حاصل نكرده ، اطمينان نگرفته سياهه داديد سياهه گرفتيد ، قول داديد ، قرار داديد . ابو القاسم مىگويد من از اين حرف رنگ از رويم پريد و حالم متغير شد . گفتم آقاى منتظم الملك اين فرمايشات چه چيز است . مگر خداى نكرده امير ديوانه شده . شما مگر نمىتوانستيد پس از آنكه قلعه آمديد اين حرف را بزنيد . به شاهزاده ممكن نبود ماها كه محرم او بوديم [ بزنيم . ] دو سال است اين گفتگو در بين است . حرف ما معتبر نبود شما ديگر چرا . وانگهى چهار روز قبل من اينجا آمدم آنوقت چرا هيچ نگفتيد . امير اسعد مرا ديد آنطور گفت . چرا اين حرف را نزد . قباحت دارد ، ميان طهران ، قزوين ، الموت ، تنكابون ، طالقان ، رودبار چه خواهند گفت . نمىگويند منتظم الملك با آقا