مير هادى و سى نفر آدم رفتند قول دادند ، قول گرفتند ، سياهه دادند ، صورت گرفتند ، روز عيد را موعد قرار دادند . بعد از همه كارها حالا اين صحبت را مىفرمائيد . شما مگر ما بوديد كه حرفتان هم مثل حرف ما باشد . براى عين السلطنه نقلى نيست ، از جاى خودش هم حركت نكرده ، دختر هم تقديمى نداده . اما براى شما كه با آن كروفر آمديد خيلى حرف است ، خيلى افتضاح دارد . وزير گاهى سرخ مىشد ، گاهى مثل مركب سياه ، شب مانديم . روز ديگر صبح وزير با سياهه و كاغذ شما رفت زواردشت .
امير اسعد
( امير اسعد امسال خيال داشت در خوشكچال عمارت ييلاقى بسازد در صورتىكه يك درخت آنجا ندارد كه خودشان روى بام خانه بياندازد ، آب هم امسال براى خوراك ندارد چه رسد براى بنائى و اگر آنجا عمارت مىساخت كار چند ده من خراب بود از آيندوروند آدمهاى آنها و از مطالبهء روغن و گوشت و هزار چيز ديگر . نقشه هم كشيده بودند تير هم به دهات من خبر كرده بودند . رفت نزد سپهسالار . او گفت حالا كه ميل دارى عمارت ييلاقى بسازى زواردشت را من به شما مىبخشم آنجا بساز . هم بهتر و معمورتر از خوشكچال است هم شايد به درد من بخورد . اين بود الحمد للّه دفع شرى شده آنجا مشغول عمارت سازى شده است و از خوشكچال منصرف شد و الحمد للّه از بيخ گوش ما گذشت . )
تمديد مدت
شب را هم زواردشت توقف كرد . روز ديگر با آقا نجفى آمد گفت قاصدهاى ما هنوز نيامده است . يحتمل تا عيد هم تدارك حاضر نشود هر وقت آمدند پنج روز قبل خبر مىكنم . در باب سياهه و اختلاف امير ميل ندارد علاوه بدهد . اما پس از آنكه اصل درست شد آن هم محتمل است درست شود . من گفتم باز مىگوئيد اصل و حرف خود را واضح نمىفرمائيد . گفت خير گذشته است . آقا نجفى هم گفت من خودم بيشتر از شما اهتمام دارم . انشاء اللّه خبر ما زود مىرسد . )
كاغذ هم به من وزير نوشته بود كه مطالب را به ابو القاسم محول كرده بود . من از اين حرفها باز مردد هستم نمىدانم چه خواهد شد . همه قسم شوخى با امير اسعد داشتيم اما اين شوخى از آن شوخيها نيست .