تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4884

مساهمون:

ص٤٨٨٤
نشده . آقا نجفى گفت مجددا بنويسيد . من به آن صورت اينها را علاوه كردم . اضافهء نقدى - 500 تومان / آينهء طلا - جام رخت مرواريد - دست / طاقهء شال ايضا طاقه زير لفظى ، لا انگشتى - معمولى / مخارج عقد و عروسى رفت‌وآمد گفت نقلى نيست . شايد امير زيادتر هم بدهد . بعد رفتم بيرون . ايضا مبارك بادى گفته و گفتند انشاء اللّه روز 16 ماه اينها روانه شده در روز 18 عيد غدير خم عقد خواهد شد . من به توسط ميرزا اسحق پيغام كردم من جا و منزل كم دارم ، اينجا هم آبادى بزرگى نيست . ملاحظهء آمدن روز عقد از حيث جمعيت بشود . جواب گفته بودند عده همين عده است به علاوهء چند نفر خانم . بعد به آقا نجفى بعضى يادداشتها دادم كه جواب زود بدهد . شب را بودند گرامافون زدند ، پاسور بازى كردند . خيلى الحمد للّه خوش گذشت . امروز صبح تشريف بردند . شوخى شوخى عجالتا جدى شده تا باز چه پيش آيد .

عقد حتمى است

جمعه سيم ذيحجه - يك هفته است مىگذرد جواب يادداشتها نيامده . با وصف آن‌كه دو كاغذ به آقا نجفى و مير هادى نوشته‌ام عقيل براى آوردن بعضى لوازمات و رخت عقدكنان بايد طهران برود ، معطل و سرگردان است . پيش خود هم خيال كردم مبادا باز تلون مزاج ارباب به حركت آمده باشد . زيرا اينها درست است صاحب حسب و نسب و مال و مكنت مىباشند اما شرف ندارند . زيرا اعمال پدرش در مشروطه و استبداد و رياست وزرايش به همه‌كس معلوم است . اين هم پسر همان پدر است و همان راه را طى مىكند . منتهى به آن مقام و به آن اشتهار هنوز نرسيده كه بر همه‌كس مكشوف باشد . اما به من كه از نقير و قطمير آن اطلاع دارم پوشيده نيست . لهذا ابو القاسم با كاغذى براى منتظم الملك اوان فرستادم تا تكليف مرا معلوم كند كه عقيل برود و در تهيه باشيم يا نه ؟ خوابى بود من و امير اسعد و جمعى مىديديم . بدتر از همه زيور خانم و زبيده خاتون هستند كه خودكشى مىكنند ، اين كار تا آنها هستند صورت بگيرد . شب دوشنبه ابو القاسم آمد . كاغذى منتظم الملك و كاغذى آقا نجفى داده بودند كه حرف همان است كه زده شده . قاصد مخصوص براى آوردن لوازمات رشت ، قزوين ، تنكابون ، طهران رفته بود به آنها اطلاع مىدهم ترديدى حاصل نشده است . خود امير هم ميرآخور را ملاقات كرده و شفاهى گفته بوده است قول و قرار همان است ، شاهزاده منصرف نشوند ، انشاء اللّه قاصدها برسد اطلاع مىدهم . سالار را هم ديده بوده او هم خيلى صحبت كرده