خيار گرفته آب دوغ علم مىشد مىخورديم . بعد من باز كنار اسطلخ آمده با بهمن استراحت مىكرديم اما خيس عرق ، لخت و عور و اقلا ده مرتبه آب تا عصر مىخورديم .
در حقيقت گيلاس آب از دست ما به زمين نمىآمد . امتنان بايد داشت كه آب انجلاق گوارا بود و الا ما را ناخوش مىكرد . زنها به قول خودشان اين چند ساعت را پرپر مىزدند تا قدرى سايه شده هوا خنك شود و متصل آبتنى مىكردند يا رختشوئى ، بعد چاى مىخورديم نماز مىكرديم . به زحمت لباس پوشيده كنار جاده قدم مىزديم و راه را مىپائيديم .
شب زبيده خاتون و حاج بىبى پختنى طبخ مىكردند كه اغلب آبگوشت و دو شب هم پلو بود . از كدخدا قربان هم هرچه مىخواستيم مىگفت نيست . بعد مىرفت و مىآمد به سه برابر قيمت پول مىگرفت حاضر مىكرد . گربههاى ده و سگهاى ده كه بوى گوشت و پختنى به دماغشان رسيد ما را احاطه كردند . دايم مىبايست سگ را چخ كرد و گربه را پيشت . كجا اعتنا مىكردند . نزديك بود چشم ما را بيرون بياورند . دو شب هم گربه به قدر يك من گوشت ما را دزديد و خورد . كمكم مرغهاى آبادى هم علاوهء آنها شد .
يك كيش هم به كارهاى ما و چخ و پيشت اضافه گرديد . بارى حقيقت در نهايت سختى گذشت و اگر باز بردبارى من و خوشخلقى من كه از روى لاعلاجى به خرج مىدادم نبود كار قافله ما نهايت دشوار مىشد .
حركت به سوى طالقان
روز 21 - درخواست قاصدى از كدخدا كرديم . به زحمت يك نفر پيدا كرد . يك تومان قرار داديم بدهيم برود تا يرك . كاغذى به موسى خان كدخداى آنجا نوشتم به قلعه روانه كند . تمام مخارج ما را هم مشدى اسمعيل مىدهد و الا كار ما خراب اندر خراب بود .
23 - قاصد انجلاقى با قاصد موسى خان آمدند . كاغذى تقى نوشته بود ما خبر نداشتيم . 23 كه همين روز ورود قاصد باشد مال از قلعه حركت مىكند . سه روز به انتظار شديد گذشت كه اين سه روز بيشتر از آن هفت روز به ما اثر كرد .
صبح 26 - سر و كلهء اسمعيل جلودار ، يوسف آبدار ، اسمعيل و ابراهيم قاطرچى و مهتر و دو نفر الموتى ديگر اسب و قاطر پيدا شد . به هركدام آنها مقدارى فحش و بد گفتم . همه تقصير را گردن ابو القاسم مىانداختند . بعد معلوم شد محمد على توسط اسمعيل قاطرچى به تقى نوشته مال روانه كنيد ، ليكن تقى اعتنا نكرده و گفته است دروغ نوشته . زنها خط نشانها براى اين دو كشيدند . اسمعيل هر جا رفت و هرچه به هركس گفت جواب فحش شنيد . ناهار خورديم ، چاى هم صرف شد . اشياء و اسبابهاى كدخدا قربان