قاصد براى الموت
عباس خان آمد . رئيس تلگرافخانه به عذرخواهى آمد . گردشكنان رفتيم تا مهمانخانه .
من از عباس خان خواهش قاصدى كردم كه الموت بفرستم . در اين صحبت بوديم رئيس پستخانه رسيد گفت قاصد پست ما به طالقان مىرود . جويا شوم شايد خودش كاغذ شما را ببرد . ما در ميان دالان نشستيم . پس از نيم ساعت با قاصد آمد كه مىبرد . من سؤالاتى از قاصد پستخانه كردم . ديدم الموت رفته همهجا را بلد است . گفتم كاغذ مرا چه وقت مىرسانى . رئيس گفت فردا شب . خودش گفت نصف شب . من شاد شدم . كاغذ و قلم و مركب رئيس پست آورد كاغذى به تقى خان نوشتم كه ما در انجلاق توقف مىكنيم . مال زود زود با تنخواه برسد . قدرى هم تغيرات كه چرا مالها را مراجعت دادند . پاكت را بستم دو قران نقد و يك تومان روى پاكت نوشتم « 1 » تقى در قلعه بدهد . مجددا قاصد را خواستم سفارشات كردم . اطمينان داد فردا شب برساند . از عباس خان تمنا كرديم نفوذ خودش را به كار برده سر شب مال برساند ما برويم .
شام شب
شب گوشت گرفته بوديم كباب و ماست و تخممرغ داشتيم . عباس خان يك قاب گوجهء بسيار نيكو فرستاده بود خورديم و براى راه هم نگاه داشتيم . از ترس طالبيها حاليه خوب خوردنيها را حفظ مىكنيم . مال نيامد به چرت افتاديم . اما هر دقيقه بيدار شديم كه شايد كالسكه حاضر باشد . به هزار ماجرا و نفاذ امر مباشر كل پنج ساعت از شب رفته حركت كرديم . صبح قشلاق رسيديم .
سگ به پنج قران
من در طهران در تجسس يك سگ كوچك بودم و به دست نمىآمد . يك روز ميان خيابان لالهزار ديدم مهترى فرياد مىكند آى پول يك تولهء كوچك خوب . يك سگ فروشى داريم . من صدا زدم آمد . سگ مشكى كه پا و دست و سينهء آن حنائى بود و روى دماغ آن هم خط حنائى كشيده بود در نهايت زيبائى همراه داشت و گفت آقا سگ من « فيدل » نمايش مىدهد و فورا دستهاى او را بلند كرد . سگ سر دو پا نشست ، بعد دست داد . خيلى خوشم آمد . قيمت كرديم گفت هرچه مرحمت كنيد . اسد اللّه ميرزا
هامش
( 1 ) - قاصد طالقان پانزده روز پس از ورود من به قلعه تشريف آورد . عجب آنكه باز مطالبهء يك تومان داشت . من او را نديدم و الّا يك چوب خوبى مىزدم كه من بعد از اين كارها ننمايد . ( حاشيهء مؤلف )