زبان مادرى خودش را به اين زودى فراموش كرده بود باشد البته فرانسه و صحافى هم ياد نگرفته است ببنديد . پاهاى صحافباشى آلا فرنگ را به فلك گذاشته به هوا بلند مىكنند و چوب مىزنند . در زير چوب متصل مىگفته است « كاغذ كاغذ » و باز چوب مىزدند . همين مسئله عبرت ساير شاگردها شده الفاظ و اداهاى فرنگى مآبى را ترك مىكند .
بچههاى فرنگ رفته
معتضد السلطنه لعنت به خودش - و هركس پسرش را فرنگستان روانه كند - مىكرد .
مىگفت تمام اخلاق ايرانى را كنار مىگذارند ، اخلاق فرنگيها را هم ياد نمىگيرند . به خودشان ، به پدر و مادرشان و به اهل خانه متصل بد مىگذرد ، تلخ مىگذرد . ده يك آنها كه از فرنگستان مىآيند خط و سواد فارسى ندارند . هرگز يك صفحه گلستان ، يا يك غزل سعدى و حافظ نخواندهاند . كتب تاريخ ، كتب ادبيات ، كتب قصص و حكايات ما را هيچ نمىخوانند و نخواندهاند . هرمز به دوستانش كه مىخواهد كاغذ بنويسد به فرانسه مىنويسد . انشاء و املاء ايرانى هيچ نمىداند . حتى حرف زدن را فراموش مىكند . يك روز صبح به اطاق هرمز رفتم گفتم به اين ديرى چرا رخت مىپوشيد . خواست عذرى بياورد گفت تازه از چاى مىآيم .
وداع با اقوام
بارى ساعت سه با همه وداع ، ماچ و بوسه كرده از آنجا خانهء شاهزاده خانم رفتم .
آنجا هم وداع به عمل آمده با اسد اللّه ميرزا افخم الدوله بهسمت نظاميه رفتيم . من چرك و كثيف بودم . با اسد اللّه ميرزا حمام نمرهء محاسب الدوله قرب نظاميه رفتيم . حمام كوچك نظيف قشنگى بود ، هيچ كس هم نبود . بعد يوسفيه رفتم . سحر آنجا خورده نظاميه آمدم و استراحت شد .
بازگشت به الموت
چهارشنبه 14 رمضان - از نظاميه منزل آمدم . خانمها و بچهها همه آنجا آمدند . با افخم الدوله ، هرمز و نوشيروان و سايرين خانهء ارفع السلطنه افطار كرديم . آقاى عماد السلطنه تشريف داشتند . از آنجا رفتيم منزل . چيزى نگذشت كالسكهها حاضر شد .
اما كاغذى از ابو القاسم به من رسيد كه از شمران مراجعت داده بودند كه من و مالها به