پهلوى هركس سقلمه مىزد و فورا توى دست او پنج هزارى مىگذاشت . پس از اتمام رفت پائين سفره نشست و مشغول خوردن ناهار شد .
غذاى سرد و بد
نير الدوله و ظفر السلطنه « قنبرك » كرده آن بالا نشسته بودند و ناهار نمىخوردند . حتى يك مرتبه هم شاه فرمود ، باز خفض جناح كرده كج و چوله شده نخوردند . من از معتضد السلطنه جويا شدم چرا نمىخورند . گفت چون پارسال عين الدوله هم نخورد .
اينها تقليد او را در مىآورند . اما عين الدوله گفته بود چون سبيلهاى من خيلى بلند و آويزان است نمىتوانم بهطور ادب در حضور شاه غذا بخورم . بعد من نگاه كردم ديدم خود شاه هم نمىخورد . بلكه هيچ حرف هم نمىزدند . مثل اينكه اين غذا مسموم است .
باز از شاهزاده معتضد السلطنه پرسيدم كه شاه خودش چرا نمىخورد . گفت از بس غذايش سرد و بد است ! نمىدانم اين رسم هم از اين شاه درآمده كه مردم را مهمان مىكند و خودش غذا نمىخورد . اگر بد است بگويد خوبش را بياورند ، كم است زيادتر بياورند . و الّا مجسمه شدن ، آنجا نشستن نه ناهار خوردن ، نه حرف زدن هم معنى ندارد .
واقعا دائى جان راست گفت و آن شاهها غذا مىخوردند و خيلى در اين روز كه عيد تولدشان بود شاد و مسرور به همه اظهار مهر و ملاطفت مىكردند ، صحبت مىداشتند .
مردم صحبت مىكردند نه صمبكم . مثل آدمهاى قهر ، مثل آدمهاى مجبور محبوس .
عيدى را پس از ناهار و كمى راحتى ، كشيدن قليان ، خوردن قهوه به يك ملاطفت به يك مرحمت از دست خودشان مىدادند و مردم به يادگار نگاه مىداشتند .
شاه و ميكرب
شاه همانطور نشست تا سير شدند ، بعد برخاسته بدون كلمهاى حرف يا خداحافظى از درب ديگر خارج شد كه برود ناهار بخورد . من چون عيد اين شاه و مجلس ناهار او را نديده بودم خيلى تعجب داشتم و از هركس مىپرسيدم . افخم الدوله گفت شاه از ميكرب به درجهاى واهمه دارد كه دستش به دست هركس بخورد بايد فورا با صابونهاى ضدعفونى شستشو كند . حتى المقدور راضى نمىشود چيزى به دست كسى بدهد يا از دست كسى بگيرد . ندادن عيدى به دست خودش به اين علت است . گفتم ناهار چرا نمىخورد . گفت آن را ديگر نمىدانم . گفتم حرف چرا نمىزند . شعاع الدين ميرزا گفت از اصل كم حرف است ، مثل مظفر الدين شاه پر حرف نيست . رفع اشكالات من شد . بيرون رفتيم ناهار شاه را مىبردند خيلى مختصر بود به همه جهت پنج مجموعه و يك قهوه