بسيار لذيذتر از آن مرغ و سوپ مرغ بود . عين الملوك مقدار كلى آلوچه از شورستان همراه برداشته با مقدارى برگه زردآلو . اول آلوچهها را تا بتواند و دندانش كار كند مىخورد ، آنوقت براى رفع كندى دندان و تجديد خوراك از آن برگهها به دهان گذاشته دو دستى شقيقههاى خود را گرفته مىجويد كه بسيار مضحك است . باران گرفت كالسكه هم چكه مىكرد .
ورود به تهران
يك ساعت و نيم به غروب مانده به سلامتى وارد جلو خان دولت سراى حضرت و الا شديم . عباس بيك ، كريم بيك و چند نفر از نوكرها در دالان نشسته بودند . ليكن هيچ كدام به ورود كالسكه به جلو خان اعتنائى نكردند . حتى ما هم پياده شديم باز ملتفت نشدند . تا عباس بيك درست و به دقت مرا نگاه كرد آن وقت سرى فرود آورد . به ياران خود گفت آقاى عين السلطنه است .
تهران پس از پنج سال
وارد اندرون حضرت و الا شدم . هيچ خبر نداشتند . يك سر اطاق حضرت و الا [ رفتم ] كه با نهايت تعجب به من نگاه كردند . پس از دست و روبوسى فرمودند باز آمدى . عرض كردم پس از پنج سال باز آمدم ! با حضرت و الا مشغول صحبت بوديم . بچهها يك سر اطاق زنهاى حضرت و الا رفتند . صدا و قال مقال و خنده بلند بود اما حضرت و الا ملتفت نبودند كه بچهها هم آمدهاند . يك مرتبه زيور خانم عمه زينب ، بهمن را وارد اطاق حضرت و الا كرد . حضرت و الا فرمودند كيست . عرض كرد بهمن است . اسباب تعجب حضرت و الا شد . جويا شدند مگر بچهها هم همراه هستند . عرض كردم صداى قال و مقال را مگر نمىشنويد . خندهء بلندى كرده بهمن را بغل گرفتند ماچ كردند . قدرى گذشت من براى نماز برخاستم . قجر آقا و دخترهاى افخم الدوله آمده بودند . حاجى آقا خانهء صاحب اختيار تياتر رفته بود كه براى حريق زدهگان آمل تهيه شده بود . آنوقت بچهها حضور حضرت و الا رفتند . يك ساعت از شب رفته باران شديد گرفت . افخم آمد معلوم شد باران تياتر را بر هم زده بود . تا موقع شام به صحبتها گذشت . شام خورده همان خانهء حضرت و الا بچهها ماندند . من منزل حاج افخم الدوله آمدم . هرمز آمد ساعتى صحبت كرده بعد استراحت شد .