عصر مىآيد . همينطور هم شد . دو ساعت و نيم به غروب مانده وارد اطاق من شد . شيخ نور الدين كذائى هم همراهش بود با آخوند طالقانى كه مولانا مىگفتند ، حرّاف و پررو .
يك ساعت و نيم در قلعه توقف كرد .
عقيدهء امير اسعد
در سفر اخير كه قبل از محرم طهران رفت پنج شب مانده است آن هم در باغ فردوس .
سپهسالار شهر نيست . منتظم الملك را هم برده بود گويا اصلاحى كرده باشد . يك روز هم گفت جنرال باراتف را مهمان كرديم . هنگام خداحافظى من گفتم مرا پير كرديد خودتان هم پير شديد ، خنده كرد . جنرال اطمينان داشت عثمانيها جلو نمىآيند . اما از شهر نوشته بودند چهار فرسنگ جلو آمدهاند . ديروز هم آدمى آمد او گفت گدوك سلطان بلاغ را گرفتهاند . امير اسعد نگفت به چه سمت مىرود . اما به هر سمت برود با وجود اقامت او ديگران مضمحل و ناچيز هستند ( او نگفت اما من مىدانم سردار اقتدار در زرجه بستان است و طهران نرفته سوار جمع مىكند ) . امير اسعد ظاهر نمىكرد اما معلوم بود دماغ دارد . ضررهاى امسال را جبران مىكند .
شيخ نور الدين هم مثل كوه البرز نشسته بود متصل دست به ريش مىكشيد و پيش خود حكمهاى ناحقى كه من بعد مثل ورق گنجفه خواهد داد حساب مىكرد . اينها حالا مىروند و هركس آب و غليان هم به سردار اقتدار داده باشد پدرش را مىسوزانند .
باقى مانده از چنگ سردار به چنگ اينها خواهد افتاد . پسرهاى چراغعلى در خانهء مهدى نقشهها مىكشيدند ، پولها جمع مىكردند . از هركس امير اسعد ده تومان بگيرد نوكرهايش پنجاه تومان خواهند گرفت . پدرى از تنكابونى بيرون بياورند كه در داستانها بگويند . متملقين چيزها خواهند گفت . الحمد للّه حق به مركز خود قرار گرفت . به كورى چشم دشمنان چشم و دلمان روشن شد . خداوند به شما صد هزار سال عمر بدهد . چهار روز نبوديد ولايت خراب شد ويران شد ، چه و چه كه آن مجالس ديدن دارد .
سالار طهران مانده ، اكرم الملك همراهش است . پسرهاى كوچك را طهران برده در مدرسهء امريكائى گذاشته . عيالش با دختر و پسرهاى كوچكتر رودبار توقف دارند . يك ساعت به غروب مانده وداع كرده رفتند . اما يك سر خرمآباد نمىرود ، در ميان رود يا دو هزار مىرود تا خوب خاطر جمع شود كه و با نيست ، در صورتىكه و با هست اما اينها از بس مايل رفتن بودند ديگر طاقت نياوردند پس از رفع آن بروند ، خصوصا نوكرهاى گرسنه