چهل هزار تومان از توفير اجاره و تسعير برنج و باج مراتع و جرم و جريمه رعاياى پدرش مداخل مىكند ، سواى منافع حكومتى و مقررى و بهرهء املاك خودش . با اين حال چرا بايد همچو جائى را از دست بدهد ، يعنى از دست نداده بود ميل داشت اينها را به توسط پسرش ببرد و خودش هم در الموت و رودبار تنكابون ديگرى ايجاد نمايد . اين است كه مىگويند طمع زيادى باعث جوانمردگى است .
عاقبت چراغعلى بيك
شنبه 20 - دسته دسته رعايا ديدن مىكنند . يك برهء لاغر مردنى مىآورند چاى شيرينى و ناهار مىخورند . بعضيها هم شب توقف مىكنند . خرج عيد من خيلى زياد است . بيرون رفتم پيرمرد كثيف لباس پارهاى غليان مىكشيد ، مرا ديد برخاست و به من گفتند چراغعلى بيك خان است . احوالپرسى كرده قدرى استمالت نمودم . گفت خانههاى خودم و پسرهايم و رعايايم را آتش زدند . دار و ندار ما را غارت كردند ، به يك جوالدوز ابقا نكردند . يكصد و پنجاه خروار عراقى برنج ، پنجاه خروار شالى مرا بردند . يكصد و پنجاه گاو داشتم بردند . فرش ، مس ، قالى آنچه مخلفه داشتم با ماديانها و كرهها . حتى طويله و كاه انبار مرا آتش زدند . هفتاد سال است در خانهء سپهدار از خانه شاگردى گرفته تا مباشرى خدمت مىكنم . حال به اين روز پسرش مرا انداخت كه همين يك دست لباس پاره را دارم . گناه خود و تقصير خودم را هم نمىدانم و من جز خدمت كارى نكردهام . من رعيتى هستم كه سالى صد خروار برنج به سپهدار مىدهم . خودم و اولادم و كسانم صد نفر هستيم . من قدرى تسلى به او دادم كه البته امير اسعد تلافى مىكند . سپهدار ميدهد ، چه و چه .
قضيهء سردار اقتدار
بعد گفتم خواهش دارم اصل واقعه را برايم حكايت كنيد . گفت عباسقلى كدخدا و مباشر شىرود سپهدار منعم است ، داراست . با وصف آنكه سه زن دارد عاشق دختر سرگالش منتظم الملك شد كه آن دختر نامزد ، و ليكن حالا مىگويند عقد برادرزادهء سرگالش بود . عباسقلى در پائيز جمعيتى جمع كرده مىرود دختر را مىآورد و عقد مىكند . اكرم الملك و شجاع الممالك كه آنوقت آنجا بودند ششصد تومان از عباسقلى گرفته سكوت اختيار مىكنند . بعد كه سردار اقتدار آمد گالش تظلم كرد . ششصد تومان ديگر از عباسقلى و نفرى سيصد تومان از آندو نفر كه همراهى با عباسقلى نموده بودند اقتدار گرفت . در اين ايام نمىدانم چه شد كه اقتدار مأمور براى گرفتارى عباسقلى