استرآباد ، در مازندران ، در تنكابون و كجور اما اين جور غارت نديده بودم .
حرف امير اسعد دربارهء سردار اقتدار
غروب مالهاى مرا آوردند . ملا حسنعلى هم آمد حكايت كرد كه در شترخان آقا محمّد بهادر السلطان را امير فرستاده بود كه هيچ كس را راه نمىدهم ، همه بروند بادشت . دو ساعت از شب رفته امير اسعد آنجا آمد . اكرم الملك مثل بيد مىلرزيد و بعد از نيم ساعت رفت روى پاى امير اسعد افتاد . امير اسعد قدرى تغير كرد كه چرا شليك كرديد و بعد همان ايراد شما را وارد آورد كه چرا بايد شما جاسوس نداشته باشيد و به شما خبر متصل ندهند . بعد نفرين به برادرش كرد . گفت كاش اين مير غضب را من در رودبار كشته بودم . كاش شما او را كشته بوديد . من همان رودبار كه آمد ديدم خدعه و تزوير با من مىكند .
بعد رفتند خانهء ملا عابد منزل آقايان . آنجا گفت بههمين پا برويد طهران . جمعى گفتند ما يك شاهى پول همراه نداريم چه قسم برويم . گفت خداوند روزىده است . گفتند مال نداريم . گفت مال لازم نيست و مقدور نمىشود . قرار اينطور شد امروز صبح همگى بروند جستان كه ده كوچكى است مال حاج نظر على جزء الموت راه طالقان ما ، از آنجا يزك بعد مير . اسلحه آنچه دارند آنجا گذاشته بروند طهران . اما گفت طورى برويد كه شما را در راه نشناسند و دستگير نشويد .
حركت آخوندها
امروز صبح آخوندها هريك كلاه گالش به سر گذاشته چوخا پوشيده ( نيم تنهايست با پشم و نخ پارچه آن را زنها ريسيده درست مىكنند ) ، يك چماق به دست گرفته با مسعود الملك و اكرم الملك و جمعى حركت كردند . گفتم شما چرا نرفتيد گفت خيلى اكرم الملك اصرار كرد اما من ترسيدم . براى اينكه مستوفى قوم منتظم الملك از اوان كاغذى به يكى از كسانش محرمانه نوشته بود . او داد من برايش بخوانم . نوشته بود همهجا تلگراف و تلفون نمودهاند شما را دستگير كنند . به اين جهت من نرفتم . اما قريب يكصد تومان مال من در صندوق خانهء اكرم الملك بود جزو غارتيها رفته . بعد از شام ساعت شش امير اسعد رفت .
انتصار السلطان قرار شد برود قزوين از آنجا برود طهران . خود امير اسعد هم گفت چند روز ديگر من هم بهسمت طهران حركت مىكنم .