خيلى ممنون شدند . از قرارى كه گفتند امير اسعد پيغام داده من اينجا جا ندارم در بادشت منزل كنيد . انتصار السلطان خيلى شكمش بزرگ است . مىگفتند هيچ نمىتوانست حركت كند . ناچار او را در نمد پيچيده چند نفرى او را حمل مىكردند . گاهى در سرازير روى برف او را با آن نمد مىكشيدند به اصطلاح اينجا « كرّه » مىكردند . در گرمارود مانده و قدرت حركت ندارد . اما عدهء سالدات روس را نوكرهايشان گفته بودند صد و پنجاه نفر است .
جماعت فرارى خيلى زيادتر است . متصل آمده و مىگذرند جمعى هم بهسمت رشت رفتهاند ، هرچه هست ورود سالدات يا قزاق براى كجور مقارن اين اوضاع شده و سردار موقع را از دست نداده است يا شايد هم حكم از طرف سپهدار بوده كه اول تنكابون را نظم بدهند بعد كجور را . بههرحال بگير بگير سختى است و يقين داشتند از هركس ممكن شود پول خواهند گرفت و غارت خواهند كرد . حالا اين فراريها [ را ] كه باعث قتل سالدات شدهاند دستگير بكنند مسؤوليتى داشته باشند يا نه بعد معلوم مىشود . مسعود الملك هيچ حال نداشت . فكرى بود آن همه خرج عروسى كرده حالا هم يك همچو واقعه پيشآمد . اما من يك شوخى كرده گفتم استقبال شما تا رودبار مزهاش زيادتر شد .
امير اسعد و عوايد او
امير اسعد با همه عاقلى و شيطنت در كار تنكابون خبط و خطا رفت . غرور و مناعت به خرج داده خودش را كنار كشيده ، گاهى جعفر قلى خان را حاكم كرد گاهى سالار ، گاهى اكرم الملك . اين پسرها بىتجربه بىكمال ، نوكرى نكرده ميان آدم بار نيامده اسباب اغتشاش و انقلاب آنجا شدند . بعد هم به حرف سپهدار نرفت . هرچه نوشت برو كجور را منظم كن طفره زد ناخوش شد تا آنها قوت گرفتند . تا سپهدار مجبور شد سردار اقتدار را فرستاد . آنوقت باطنا تحريك كرد . اكرم الملك بچه را آنجا گذاشت . مردم مفسد هم براى آش و پلو و گرفتن پول و اقتدار بعد گرد اينها جمع شده كار را به آنجا رسانيدند .
حالا اگر يك مسؤوليت عمده به گردن امير اسعد وارد نشود باز خيلى خوب است .
امير اسعد نمىبايست كناره كند . بلكه بيشتر از سابق مىبايست به كار آنجا بچسبد و خودش را اداره كند حكومت نمايد . امروز هوش و گوش مردم باز شده ، تاريخ هزار و سيصد و سى و چهار است نه هزار و سيصد و شش و هفت كه بشود يك بچهء چشم و گوش بستهء بىتجربه نادان را قايممقام حبيب اللّه خان ساعد الدوله و ولى خان نصر السلطنه و علينقى خان امير اسعد قرار داد . من از آقا سيد عطاء اللّه شنيدم كه امير اسعد سالى سى