تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4498

مساهمون:

ص٤٤٩٨
من مىگفت پراخوت وارد شد آذوقه و قورخانه پياده كرد و گفتند از راه خشكى قزاق روس مىآيد . ديشب قاصدى از طرف اكرم الملك آمده بود سراج محله منزل نموده بود . او گفته بود اكرم الملك و انتصار السلطان و مسعود الملك پاى پياده فرار كرده آمده‌اند . امان بيدق‌دار يوژى خبر شده چند تا قاطر فرستاد آنها را يوژ آوردند و من مىروم به امير اسعد اطلاع بدهم . امروز گرماروديها مىگفتند قزاق روس وارد شده اينها فرار كردند . باز مىگفتند داود خان ( عموى محمّد آقا و موسى ) را با نفط سردار آتش زده خانهء حبيب اللّه خان پيشخدمت و برادر زن امير اسعد را غارت كرد و آتش زد و خانه عباسقلى را آتش زده . بگير بگير سختى است .

پسران سپهدار

اين اكرم الملك سه سال قبل هم باز در تنكابون با عمو جنگ كرد . اما آن‌وقت زود حكم عزل عمو و نصب اكرم الملك رسيد . بعد امير اسعد رفت و سردار فرار به رشت نمود . محمّد على براى گرفتن طلبى رودبار قبل از عيد رفته بود ، مىگفت امير اسعد مىگفت پسرهء مادر قحبه حرف مرا گوش نمىدهد . هرچه مىنويسم اعتنا ندارد . اما نوكرهايش مىگفتند دروغ مىگويد خودش محرمانه دستور العمل مىدهد . خيلى عجيب است سپهدار با اين اقتدار ميان دو پسر خودش را نمىتواند اصلاح بدهد . حالا كه زنده است با اين شأن و شوكت ترتيب اين باشد واى به آن وقتى كه زير گل برود . سپهدار فقط سه پسر دارد و اين همه كار و دولت . خيلى حيرت است كه جلوگيرى نمىكند و حال آن كه همه قسم مىتواند . مسعود الملك چند روز است براى آوردن عروس دختر امير اسعد هفتاد هشتاد نفر آدم به رودبار فرستاده . هوا بد شد توقف كردند . حال هم اين مقدمه پيش‌آمد . محمّد على مىگفت در آن دهات ديگر نقطهء خالى نيست و در استله‌بر سپهدار هم يك درخت ده ساله باقى نگذاشته‌اند . تمام را قطع [ كرده ] و سوزانيده‌اند . امير اسعد از دهات خودش يك شاخه درخت قطع نمىكند ، متصل از استله‌بر مىبرند كه مال سپهدار است . تمام زمينهاى دهات پدرش را هم ضبط [ كرده ] و به تصرف رعاياى خودش داده . من اسمعيل را جريده مىخواهم تنكابون بفرستم دو فقره پول مرا گرفته بياورد . اخبارات صحيح را او خواهد آورد . روز عيد اسمعيل قاطرچى را با عريضهء تبريكى با ده مرغ و دو عدد پنج هزارى دست لاف كه پارسال بين ما معمول شد رودبار خدمت امير اسعد فرستادم . جواب خيلى محبت‌آميزى نوشته بود و دو عدد اشرفى دست لاف فرستاده بود . من ما بين دو سنگ آسيا افتاده‌ام . چه كنم بايد تملق كنم مىترسم نرم شوم .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4498 | قهرمان ميرزا عين السلطنه