مثل اينكه مردهاند
يكشنبه 13 - قاصد و مكتوب به شهر فرستادم . به طهران مفصلا نوشتم چاره نمىكنند . ديوان بلخ هم اينطور نيست . حتى به حكومت نوشتم قتل مىشود ، غارت مىشود . اما خير باز تأثيرى نخواهد نمود . مثل اين است مردهاند .
شب خبر آمد خانهء ابو القاسم را در گازرخان محاصره كردهاند . مبلغى روغن ، برنج ، گوسفند ، عسل ، مرغ گرفتهاند . اقوام عيال او را جريمه كردهاند . جمعيت جمع كردم نوكرها هر جا بودند خواستم . مىگويند خير اللّه بيك كوشكى هم همراه آنهاست .
ملا يوسف و ملا محمد على و جمعى ديگر از ملا و پيرمرد نزد من آمدند كه شما دست نگاه داريد ما برويم آنها را ساكت كنيم يا خارج كنيم . همگى رفتند تا چه كنند .
مقدمات جنگ
سه شنبه 15 ربيع الثانى ، يازدهم حوت - دو ساعت از دسته گذشته حسنى يك مرتبه درب اطاق مرا باز كرده زبانش بند آمده و يك چيزى مىگويد . من ملتفت شدم بايد سانحهاى رخ داده باشد . مكرر پرسيدم حسنى چه شده ، چه شده ؟ به زحمت گفت آقا جار جار . من برخاستم ديدم صداى تفنگ مىآيد . متعاقب على محمد سراسيمه وارد اطاق شد : سهتير ، سه تير . من زود لباس پوشيده بيرون رفتم . ديدم از سمت بالاروچ كه جنوبى قلعه ما باشد و از سمت مغرب ما كه ديمى زار زوارك باشد گلوله مىآيد . نوكرها تمام در دالان قلعه جمع هستند . من اول كه رسيدم چند نفرى هم كه بيرون بودند صدا زدم .
قضا را جلوى پاى اسمعيل جلودار دو گلوله زمين خورد و اسمعيل پرت شد دو انگشتش زخمى گرديد . خطاب به نوكرها گفتم كه هيچ ترس نداشته باشيد . اولا اسلحهء ما بهتر است ، ثانى مثل قلعه سنگرى داريم ، ثالث خون اين جماعت بر ما مباح است . سر زن و بچه و عيال ما آمدهاند ، سبقت تيراندازى هم از آنها شد . با كمال رشادت جنگ مىكنيم . آنها هم گفتند تا جان داريم بالاى خودت و عيالت و اطفالت جنگ مىكنيم و هيچ ترس نداريم . ما الموتى را خوب مىشناسيم . بعد گفتم فشنگ بيهوده صرف نكنيد .
يك فشنگ جان يك نفر را در موقع نگاه مىدارد . بعد گفتم حالا برويد چاى بخوريد ، نان بخوريد . لباسهاى كوتاه بپوشيد . زنگال ببنديد بعد بيائيد . بگذاريد آنها بىجا فشنگ خود را صرف در و ديوار و كوه و تپه كنند . چاى مرا هم آوردند مشغول خوردن شدم كه على جان كدخداى شورستان و على اكبر ورك رودى با شهباز بيك رسيدند ، سه نفرى كه