جلال هم حرف مرا گوش نمىدهد . هرطور بود از تيراندازى اين سمت مانع شدم . شب را مهمان ملا حسن [ هستم ] و صبح مرخص مىشوم .
شرور و هرزه
دو ساعت و نيم به غروب مانده بود كه صداى تفنگ ابو القاسم و مهدى از فوق بالاروچ بلند شد . قدرى گذشت سه تفنگ از ده به آنها جواب داد ( بعد گفتند كه ما محل اين جمعيت را نمىدانستيم . دود تفنگ به ما نشان داد كه در تكيهء خانهء شيخ فاضل هستند و آنجا را قراول رفتيم كه ديگر نتوانستند بمانند ) . پىدرپى ابو القاسم و مهدى شليك مىكردند . قدرى گذشت صداى مسلسل موزر به گوش ما رسيد . من يقين نمودم حملهء آنها نزديك شده . از صداى موزر چيزى نگذشت كه از برج اول ميرزا حسين گفت خير اللّه فرار كرد . بعد حيدر قلى خان گفت من ديدم خير اللّه سواره اين سرازيرى را مثل تير شهاب مىآيد و جمعى از دنبال او . ميرزا حسين و حيدر قلى خان سه تفنگ براى او خالى كردند كه جلوى اسب گلوله به زمين خورد ، دمر روى اسب افتاد . اين بود من گفتم ديگر خالى نكنيد بگذاريد جهنم شود . جمعيت قلعه سرازير شد بهسمت خوبن . من گفتم خير اللّه را اگر ممكن شد به معقوليت بياوريد . باران و باد شدت كرد . اينها كه رفتند صداى شليك از خوبن برخاست .
من براى نماز اندرون آمدم . قدرى گذشت دستهء اسراى دوم را محمد على اسمعيل و اسكندر و جمعى زواركى آوردند . من به آنها اول اجازه گرفتن يا زدن خير اللّه را نداده بودم ، براى آنكه جواب كاغذم نرسيده بود . دستهء دوم كه رفته بودند فرار كرده بود . باران هم مجال تعاقب نداد . موسى و محمد آقا و احمد از درههاى غير ممكن العبور بهسمت روچ سفلى رفته بودند . دو سه نفر به تعاقب آنها رفتند . باران مجال نداده بود . يك ساعت از شب رفته آمدند . شرور و هرزه هميشه به سلامت مىرود . زيرا مىداند چه كرده و خودش را حفظ مىكند . ابو القاسم و مهدى هم مظفر و منصور آمدند . اول چماق دست گرفته تا ممكن بود گازرخانيها را زدند . چهل و دو نفر گازرخانى دستگير و اسير شد . اينها انبان و جوال براى غارت مال من همراه آورده بودند كه در موقع دستگيرى همه را توى رودخانه انداخته بودند . همه را حبس كردند . دو نفر جاسوس ما براى آتان رفت كه معلوم شود جلال و سايرين كجا هستند .