منافع بلواى الموت
من اول در نوشتن كاغذ اكراه داشتم . بعد ديدم اگر بيايد و من او را بگيرم و تنبيه كنم بهتر است . كاغذى نوشتم كه اين چه هنگامهاى است برپا نمودى . پس خودت بيا قلعه مطالب را بگو . اسمعيل پائين روچى و ملا محمد على و ملا هيبت اللّه و ملا حسن بردند .
ملا يوسف هم آمد كاغذى نمود كه خير اللّه او را احضار كرده . من كاغذ را گرفتم و گفتم بنويس خودتان را فلانى خواسته آمدن من چه ضرور . اين خير اللّه سابقا از بلواى الموت خيلى منافع برده ، حالا هم به خيال افتاده راه دخلى پيدا كند . اما نمىداند حالا آنوقت نيست .
بارى جلال و محمد و عباسعلى و سيد علينقى و محمد حسين و ولى آقا با جمعى از آتانيها كه سمت مغرب ما بودند هيچ نزديك نشدند . من گفتم با تفنگهاى سه تير و پنج تير كه دورزن است چند تيرى به ميان آنها خالى كردند . ديدهبان ما حيدر قلى خان گفت متفرق شدند فرار مىكنند . پس از چند دقيقه باز گفتند چند نفرى بالاتر در ميان جنگل هستند . دو سه تير هم آنجا خالى شد كه آن چند نفر هم فرار كردند . به علاوه باد و طوفان شديدى آن سمت را گرفت كه امكان توقف براى آنها نبود . ما رمضان چلاق زواركى را به جاسوسى فرستاديم تا بدانيم به كلى متفرق شدهاند يا خير . او هم ريسمان و كلن « 1 » برداشته به عنوان آوردن بوته رفت .
چماقدار زواركى
ناهارى زهر مار شد و براى قراولها هم غذا و آب فرستاديم . بعد از ناهار من منتظر جواب خير اللّه نشدم گفتم مهدى و ابو القاسم بيك و اسحق با ولى بيك از راه ورك بروند ساجار فوق بالاروچ و حمله بياورند . اينها با چابكى تمام رفتند . بعد اسمعيل و اسكندر و دو نفر ديگر را فرستادم جلوى خوبن كه راه بالاروچ است ، اگر فرار كنند اينها جلو بگيرند . مابقى در قلعه و اطراف قلعه . رمضان چلاق آمد گفت ديّارى آن سمت نيست .
من مطمئن از آن طرف شده باز چند نفرى خوبن فرستادم . كاغذ ملا شعبان از گرمارود رسيد كه مرا خير اللّه خواسته نرفتم . خير اللّه خيال داشت جمعى را بالاروچ دور خود جمع كند . بعد خودش ميانه بيفتد اصلاح بدهد . دخلى از طرف من بكند . چند نفر چماقدار زواركى هم من جلو فرستادم . جواب كاغذ خير اللّه رسيد نوشته بود من حقم هست هر وقت الموت بيايم شرفياب شوم ، ليكن حالا ممكن نيست . به من خسارت وارد مىشود .
هامش
( 1 ) - كلن يا كلند - كلنگ كوچك .