حمايت آلمان
اينها محمد را از راه طالقان تنكابون فرستادهاند . شنيدم سيد علينقى ، كريم ورك رودى محمد حسين را همراه برداشته و آمده . جمعى را براى دستگيرى آنها فرستادم . هنوز نيامده بودند . ابو القاسم از پائين مىآمد . ملا عبد الحسين برادر شيخ محمد را ديده بود . او را گرفته بود چند كاغذ از جلال و ملا حسنعلى به دست آمده كه به رعاياى آن دهات نوشته بود بيايند كه كارها تمام شد ، همه در تحت حمايت آلمان آمديم .
ملا عبد الحسين را مرخص كردم شرحى هم به آنها نوشتم گول اين حرفهاى مفت را نخوريد .
من شهرت دادم كه صبح با جمعيت بالاروچ مىروم و همه را خارج يا دستگير مىكنم . اين هياهوى من خبرش بالاروچ رسيد . چهار ساعت از شب رفته كاغذى از ملا يوسف رسيد كه جنگ در بالاروچ صورتى ندارد ، باعث قتل نفوس مىشود . تحمل كنيد از شهر خبر برسد . كاغذ ديروز من هم به حاجى اسمعيل رسيده بود و ايشان هم شرحى نوشته بودند از قرارى كه راپرت دادند گماشتگان شما گفتهاند ما چيزى در دست نداريم و حال آنكه حكم جلال بيك با مهر اداره صدق را معلوم مىكند من نزاع ندارم .
گماشتگان كه آمدند من تفنگهاى خودم را از نوكرها گرفته بيرق را بلند مىكنم . يك نفر آن را پائين بياورد راه خود را گرفته مىروم ( مثل اينكه من از اين كار واهمه دارم ) . من به ملا يوسف فقط جواب نوشتم كه اطاعت به حكم احدى جز اولياى امور خود ندارم .
اينها اسباب فتنه و فساد شدهاند . از پرچه كوه آدم خواستهاند . از تنكابون جمعيت مىآورند . كاغذجاتى كه به دهات نوشتهاند در دست است يا بيايند قلعه يا آمده و خارجش مىكنم .
نامهء ملا يوسف
يازده ساعت از شب رفته بود سگهاى من بناى صدا كردن را گذاشتند . برخاستم ديدم درب اندرون را مىزنند . يك نفر رفت ديدم محمد على است . كاغذ ملا يوسف را آنوقت شب آورده . خودم رفتم و هرچه ميل داشتم به محمد على فحش دادم . مردكه مگر دستخط شاه است ، گور پدر ملا يوسف و حاجى اسمعيل . محمد على پاكت داد و رفت . هرچه به او گفته بودم او به دو نفر بالاروچى پس داد ( حضرت و الا مىفرمايند شهر چرا مىمانى . آن حكايت بالاى گدوك اين هم الموت اقلا شهر خواب راحت كه داشتم ) .
ملا يوسف نوشته بود آن احكاماتى كه شما مىخواهيد اينها ندارند ، اما از ادارهء آلمان