تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4234

مساهمون:

ص٤٢٣٤
[ زدم ] . با همه صدمات راه تا ساعت چهار كاغذ نوشتم و رستم خوينى به شهر رفت . نمىگذارند نمدى آفتاب كنم ، نفس چاق كنم . هزار حساب دارم ، هزار كار لازم دارم ، نرسيده يك همچو اتفاق بزرگى واقع مىشود . در فيشان بيرق را بوسيده بودند . همه الموت گفتگوى آلمان است . گور پدر آن‌كه من مىدانم . از همه‌جا مأيوس شده‌اند شيخ محمد على نامرد اين حقه را روى كار آورد .

عز الدوله تابع ايران

جمعه 20 - راپرت دادند حاج اسمعيل پس از قرائت كاغذ من مصمم آمدن قلعه بود حضرات مانع او شده بودند و تا امروز نيامد . من ابو القاسم را شورستان فرستادم كه جلوگيرى از رعاياى آن دهات بنمايد . كاغذى هم به رعاياى فيشان كه اين مهمانهاى عزيز را يا خارج كنيد يا نمىتوانيد ده را تخليه نمائيد من دانم با آنها . كاغذى هم به خود حاجى نوشتم كه شما بناى اغتشاش را گذاشته‌ايد اين اشرار هم ساكت ننشسته‌اند ، املاك مال حضرت والاست و حضرت و الا تابع هيچ دولتى جز ايران نيست . به شما هم نوشتم بيائيد نيامديد . من براى حفظ مال و جان خود و رعاياى خودم حاضرم همه قسم ايستادگى و دفاع كنم . محمد على اندجى ( شيطان مجسم ) كه همراه آنها آمده [ بود ] به دهات اندج رفته با مكتوب جلال من نوشتم او را دستگير كند . فرار به شهر نموده الحمد للّه يك شيطان كم شد . عباسعلى پرچه كوهى مدعى سعيد نظام هم همراه اينهاست . پرچه كوه را هم اجاره داده . آلمانها هنوز نفوذ و اقتدارى در ايران پيدا نكرده اين قسم رفتار مىكنند ، پس واى به وقتى كه پيدا كنند .

اخبار محلى

غروب من سراج محله براى گردش رفتم در ضمن هم خيالات كنم . ديدم ملا شعبان خفض جناح كرده آرام آرام نزديك آمد . گفتم اينجا چه مىكنى . گفت تازه از بالاروچ آمدم عرضى داشتم . گفتم بفرمائيد . گفت حاج اسمعيل آنجا وارد شده . گفتم همراهش كه بود ؟ گفت عباسعلى و نعمت . كجا منزل كرد ؟ خانهء خير اللّه برادر نعمت . به من فرمود به حضرت و الا عرض كنم كه به دلايلى از آمدن به قلعه معذورم . گفتم جهنم ( كه ملا هيچ انتظار اين جواب را از من نداشت ) . ساكت شد گفتم ديگرچه فرمود ؟ گفت عرض كرد يك نفر از گماشتگان امين روانه فرمائيد احكامات مرا ملاحظه كند . من بنا كردم اشتلم كردن كه چه خيال مىكند ، مگر من تابع آلمان هستم ، گور پدر امپراطور هم كرده . به ملك من به مال من چه كار دارد ( اين براى آن بود كه جمعى از رعايا ايستاده بودند . من اگر
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4234 | قهرمان ميرزا عين السلطنه