كلاه با نشان عقاب آلمان
در اين بين جلال با عباى نازك تابستانى وارد شد . به كلاه خود هم يك نشان مطلاى عقاب زده بود كه زير آن نوشته بودند ادارهء آلمان . من گفتم اين حكم چه شد . اينبار گفتند در چمدان است و چمدان فيشان مانده . من دانستم دروغ بوده است . حاجى اسمعيل رو را به جلال كرده گفت خيلى خوب شما حكم خود را بدهيد زيارت كنند .
جمشيد وركى و عباسعلى هم با نشانهاى كلاه وارد شدند . جمعى هم از رعاياى بالاروچ توى اطاق و بيرون براى نتيجه ايستادهاند . جلال از بغل خود كاغذى بيرون آورده به حاجى داد و حاجى به من . باز كردم و خواندم . بالاى كاغذ خط چاپ نوشته بود ادارهء آلمان دكتر پوژون « 1 » اصفهان نمره ندارد . در پائينتر آن تعريفات زيادى از جلال نوشته كه ما او را نايب دهات الموت نموديم و مشار اليه بايد با كمال ملايمت و مهربانى با رعايا سلوك كند . صفحهء ديگر اسامى دهات شما را يكى يكى نوشته بود . در آخر هم امضاء « اوط واى الياسيه » . ثبات اداره .
اين كاغذ سند نيست
من كاغذ را زمين گذاشته گفتم اين قبيل كاغذجات احكامى نيست كه اعتنا بكنيم . از وزارت خارجهء ما حكومت ما ، اگر حكمى داريد ارائه كنيد . ما نوكر و تبعهء اين و آن نمىباشيم . اين جواب من كه قدرى هم با لهجهء شديد گفتم يك اثرى در حاجى اسمعيل نمود . گفت شاهزاده اگر گفتگوئى دارند با سفارت بفرمايند . من گفتم ما سفارت نمىشناسيم . حرف همان است كه زدم . اينها كجا صاحب ملك بودهاند . حسنعلى به زبان آمده گفت احكامات ما نزد شيخ محمد على است و سواد آن در سفارت . من گفتم پس اينجا براى چه آمديد . در اين بين جلال برخاست برود دم در سرفههاى دروغى كرده و گفت كفش بگذاريد . من بىاختيار خنده كردم . اما ملا حسنعلى خيلى آرام و معقول بود .
رعيتها يكى يكى بناى رفتن را گذاشتند و من در موقع برخاستن گفتم جناب حاجى اينها شما را فريب دادهاند راه خود را گرفته برو . اين كاغذ اداره براى ما سند نمىشود .
هامش
( 1 ) دكتر پوژدن - مورخ الدولهء سپهر در كتاب ايران در جنگ بزرگ نوشته است « دكتر پوژون از اهالى شيلى بود كه تحت حمايت آلمان درآمده بود و بهسمت قنسول آلمان در اصفهان معين گرديد و با جلال و شوكت شاهانه وارد اصفهان شد و بيرق آلمان و عثمانى را نصب كرد و با واسموس هم همكارى داشت . » ( مسعود سالور ) .