هياهوئى نمىكردم بد بود ) . ملا شعبان با كمال ترس گفت جواب چه مىفرمائيد ؟ گفتم هرچه خواهم گفت شما لازم نيست جواب ببريد . رد شدم .
دستور به تقى
تقى را در راه ديدم گفتم صبح برو اما با كمال قدرت اگر احكامى از وزارت خانههاى ما يا حكومت قزوين دارد خيلى خوب ، و الّا هر حكم ديگرى داشته باشد دور انداخته بگو ما اطاعت اين احكام را ابدا نداريم . به جلال و سايرين هم هيچ اعتنا نكن . بعد به ما خبر رسيد كه جلال ، ملا حسنعلى و غيره از ترس دستگير شدن از راه آوه و چوسرا فوق بالاروچ به زحمت آمدهاند . مثل دزدها اينها بالاروچ رفتند .
بيرق آلمان
شب كاغذ فيشانيها آمد كه فرمايش شما را اطاعت كرديم . همه را جواب نموديم .
بيرق را هم از راه آوه بالاروچ بردند و بالاى خانهء خير اللّه افراشتهاند . آنها خيال مىكنند من از بيرق واهمه دارم . اگر ميرزا احمد خان آمد و آن هنگامه را برپا كرد كار من ملمع بود كه نتوانستم جلوگيرى كنم . حاليه مىدانم اگر هر كار بكنم و لو ده نفر مقتول و مجروح شود حق را بهطرف من مىدهند و همهكس با من همراه است حتى خود الموتى .
معلم قالى كارخانهء آلمانها
شنبه 21 ربيع الاولى ، 17 درجهء دلو - تقى مقارن ظهر آمد گفت در خانهء ملا يوسف پياده شدم - حاجى اسمعيل خبر شده با ملا حسنعلى آمد . كامل مرد است تبريزى .
لباسش كاسبى است . عبا دوش داشت . شغلش قالىبافى ، در كارخانهء آلمانها معلم قالى است و مىگفت ذرعى پنجاه تومان قالى مىبافم . بعد از طى تعارفات و حكايت راه و اين كه اسب حاجى از كوه پرت شده كه سيصد تومان قيمت آن بود و حاجى گفت آنقدر ايستادم تا اسب جان را به جان آفرين تسليم كرد ( در حالىكه هيچ الاغ هم همراه نداشته بودند و پياده آمده بودند و حكايت اسب را جعل كرده بودند [ كه ] به شئونات مأمور سفارت برنخورد ) . من گفتم براى ديدن احكامات و فرمايشات شما آمدم . حاجى دست به بغل كرد بيرون آورد ، به جيب ديگر برد باز خالى بيرون آورد . بعد رو به حسنعلى كرده گفت حكم بايد در اطاق باشد يكى برود بياورد . سه نفر متدرجا رفتند و هيچ كدام مراجعت نكردند .