بگويد راه را گم كرديم و آقا خودش چاله رفت بلد فرستاد من هم رفتم .
نظارت من در شهر با اسمعيل بود ، يعنى همهء كارم . زيرا جز او نوكرى نبود . انواع تقلبات را نمود . حالا هم مىگويد ديشب جيبم پاره شده مبلغى پول در راه ريخته .
چهار و نيم به غروب مانده شورستان رسيدم . عيال حسنقلى بيك پسرى آورده دماغى داشت . آب غورهء خوبى طاقچهء اطاق بود . من از بس حرارت داشتم تمام شيشه را سر كشيدم . كمى گذشت حالم خيلى بهتر شد . چند دانه تخممرغ عسلى كرده خوردم و سوار شدم مغرب وارد قلعه شدم .
الحمد للّه بچهها سلامت بودند . عباس مثل ماه شده . به عوض ديروز و ديشب تا ساعت چهار خوش بوديم و هروقت ياد ديروز مىافتادم بدنم به لرزه مىافتاد . بعد كاغذى از دهك رسيد پس از خير مقدم از قرار خبر جلال و سايرين با بيست و پنج نفر سوار وارد يرگ شدهاند ، اطلاع داشته باشيد كه من هيچ باور نكردم .
الموت در حمايت آلمان
دوشنبه 16 ربيع الاولى
سرآمد مرين داستان فرود * كنون رزم كاموس بايد شنود
مقارن غروب رعيتى از فيشان آمد كاغذى رسانيد . باز كردم ديدم پس از القاب نوشته بنده از طرف سفارت آلمان به مباشرى دهات الموت آمدم . الموت در تحت حمايت آلمان است ، خيلى خوشوقت شدم كه حضرت و الا مقارن آمدن بنده تشريف آورديد . هر فرمايشى هم باشد به سفارت امپراطورى رجوع كنيد . اقل حاج اسمعيل .
متعاقب كاغذى از كدخداى فيشان محمد آمد كه گماشتهء آلمان با جلال و ملا حنسعلى آمدند فيشان . بيرق بالاى خانه سيد بلند كردند ، من فرار كرده آمدم دهك منتظرم . من پس از آنكه چند هزار ناسزا به ويلهلم و سفارت او و غيره گفتم آنوقت قاصد را خواستم . قاصد گفت بيرق بلند كردند و مىگويند از عقب هم بيست و پنج نفر سوار آلمان مىآيد . الموت مال آلمان شده . چند تا فحش هم به آن قرمساق دادم . بعد به فكر جواب افتادم . ديدم تند و تلخ بنويسم مبادا اغتشاش برپا كند و يك مرتبه رم كند . با مهدى و تقى و ابو القاسم شور كردم تصديق كردند ملايم نوشته شود . من جواب نوشتم بهتر اين است شما بيائيد قلعه از بعضى مطالب مرا آگاه كنيد و بعضى توضيحات هم من به شما بدهم . به شما مشتبه نمودهاند . اينها اشرار و متوارى هستند ، املاك مال شاهزاده است . قاصد رفت و من مشغول كاغذنويسى به شهر شدم . به حكومت و كارگذارى شرحى نوشته سواد رقعهء حاجى اسمعيل را روانه كردم . يك تلگراف هم به طهران