تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4232

مساهمون:

ص٤٢٣٢

در الموت

ديگر سرازيرى بود و جاده هم گل . به عجلهء تمام آمدم . اما چون موقع گذشتن از گدوك صبح است يك نفر مال و آدم نديدم . اما هر دقيقه انتظار يك الموتى را مىكشيدم كه با چماق برسد ! به‌هرحال مغرب من به چاله رسيدم . سر راه پسر غضنفر قاطر آب مىداد مرا ديد . به تعجب تمام گفت شما اين وقت تنها ؟ گفتم مقام سؤال نيست ، جلو بيفت مرا به خانه ببر . هركدام از اهل آبادى مرا مىديدند با نهايت تعجب نگاه مىكردند . رسيدم به خانه . توى اطاق مثل مرده افتادم و طورى حرارت به من غلبه كرده مثل آدمى كه ده روز است تب دائم دارد . غضنفر آمد . حالا صحبتهاى آنها بماند . من گفتم آدم و جو و هيزم و آب روانه كن . به خنده گفت براى كى . گفتم براى اسمعيل . گفت مگر آنجا مىتواند شب بماند . گفتم پس چه بايد كرد . گفت شما نشانى بدهيد او كجاست . ما اين كوه را از بازار قزوين بهتر مىشناسيم و خيلى از اين اتفاقات افتاده ، خاطر جمع باشيد دو ساعت ديگر آدم و اسب شما مىآيند . من نشانى دادم ، گفتم از منار دوم ( بالاى گدوك را سنگ روى هم مىگذارند محض علامت و منار مىگويند ) رد شدى دست چپ بايد رفت . فورا ملتفت شد . به سه نفر كه حاضر براى رفتن بودند به زبان خودشان اسامى گفت . آنها به راه افتادند . من دو ساعته از آنجا به چاله آمدم و حقيقة خيلى هنر كردم . چاى خوردم و متصل آب ، از قضا چاله هم كثيف و بد است . غفار نسائى و پسر هاشم كوچنانى بودند . همه مرا مذمت مىكردند كه شما چرا در ورس راه را نپرسيديد ، يا يك نفر همراه نياورديد . حق هم با آنها بود . من خبط كردم و خداوند ترحم كرد .

آمدن اسمعيل

چهار ساعت و نيم از شب گذشته اسمعيل و اسبها رسيدند . اما ديگر به چه حال ، داستانى است . از كوفتگى و خستگى خوابم نمىبرد . بدتر از همه غضنفر سرفه‌هاى غريب عجيبى مىكرد . خانمش هم آن‌وقت شب آرد خمير مىكرد نان طبخ كند . من تا صبح دو تنگ آب خوردم و باز همان‌طور حرارت داشتم . چيزى كه باعث نجات ما شد خوبى هوا بود . اگر فى الجمله باد داشت يا مىباريد امكان نجات نبود . يكشنبه 15 ربيع الاولى - خورد شده ، خمير شده از جامهء خواب برخاستم . از صدمهء ديروز اسبها هم بدحال بودند . تا آنها را مشت و مال كردند جو دادند دير شد و من تمام را مشغول جواب دادن به سؤالات و مؤاخذات . عوض ديروز امروز دو نفر چاله‌اى و پسر هاشم همراه بودند . به اسمعيل سفارش كردم حكايت ديروز را خيلى مختصر كند . فقط
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4232 | قهرمان ميرزا عين السلطنه